#گلهای_باغ_سردار_پارت_258
فرهاد باز هم بدون اینکه به هیچکدام از آنها نگاه کند. اینبار یک انگشت دیگرش را کنار دو انگشت قبلی قرار داد و گفت : سوم... این یکی به نفع شماست... اگه همه شما بخصوص داداش اردشیر از من عذر خواهی کنید، سر پستهای قبلی خودتون توی شرکت و کارخونه میمونید؛ اما از این به بعد من رئیستون هستم. اینم به خاطر اینکه نمیخوام خانوادهی همسرم...
هنوز حرف فرهاد تمام نشده بود که شقایق از آغوش مادرش پرواز کرد و در یک چشم برهم زدن دستش را بالا برد و همین که فرهاد خواست جلوی او را بگیرد، با ناخنهای بلندش صورت لاغر و استخوانی او را چنگ زد.
در میان فریاد او که فرهاد را تهدید میکرد: میکشمت...
فقط کوروش توانست او را کنار بکشد؛ اما روی صورت فرهاد سه خط باریک از خون به جا ماند . با اینحال حتی اینکار هم فرهاد را خشمگین نکرد و او با دست خون صورتش را پاک کرد و گفت: بهتره بیشتر از این وقت تلف نکنید. من الان میرم و فردا با عاقد برمیگردم.
آقای سردار که مطمئن نبود فرهاد فردا برگردد با التماس گفت: فرهاد پسرم. صبرکن.
فرهاد همانجا در آستانه در ایستاد و گفت: عمو جان هر حرفی داری بگذار فردا بعد از عقد.
اما همایون خان کوتاه نیامد و دوباره التماس کرد: فرهاد خواهش میکنم. نگذار اونها به اردشیر صدمه بزنن من هر چه بخواهی بهت میدم.
این جمله شیون مریم خانم و نیلوفر را همزمان بالا برد و شقایق که هنوز هم در آغوش کوروش بود از خشم لرزید.
romangram.com | @romangram_com