#گلهای_باغ_سردار_پارت_257
نرگس با تنفر به او پرخاش کرد: فکر کردی هرچی بخواهی ما قبول میکنیم که اُرد میدی؟
فرهاد در میان تعجب حاضران به سمت نرگس رفت و گفت: این فکر را باید اون موقع که از من کمک میخواستی تا شر شقایق را از سر کارخانه و املاک کم کنم میکردی دختر عمو.
نرگس دو قدم از فرهاد دور شد و پشتش را به خانوادهاش که حالا با کنجکاوی به او نگاه میکردند نمود و گفت: مزخرفه. اینطور نیست که خانوادهی من حرفهای تو رو باور کنند. همهی اینها ساختهی ذهن حیله گر توعه عوضی دروغگو.
فرهاد خندید و گفت: بگذریم، بیایید دوست باشیم. آخه من پیشنهادهای خوبی دارم.
بدون اینکه به هیچکدام از آنها نگاه کند، همانطور که قدم میزد، اینطور شروع کرد: اول... باید همین فردا من و شقایق ازدواج کنیم.
کوروش غرید: آشغال.
فرهاد بدون توجه به او دو تا از انگشتهای دست راستش را بالا گرفت: دوم... کارخانه و تمام املاکی که پدربزرگم برای من گذاشته بوده و به نام همسرم شده دوباره به نام خودم بشه.
داریوش به موهاش چنگ زد.
romangram.com | @romangram_com