#گل‌های_باغ_سردار_پارت_256

شقایق که از آن دو جوانتر و چابک‌تر بود. به سرعت پله‌ها را طی کرد و در جلوی ساختمان پایین پله‌های سفید با پدر و مادر گریانش که از اتومبیل کوروش پیاده می‌شدند، روبرو شد. صحنه تکان دهنده‌ای بود. آقای سردار خود را بروی زمین انداخت و نیلوفر قبل از اینکه مریم خانم به دنبال شوهرش سقوط کند او را گرفت. هر دوی آن‌ها شقایق را بغل کردند و او با گریه‌ای بی‌سابقه که دل سنگ را می‌لرزاند. فریاد میزد: بابا داداشم رو با خودشون بردند... بابا فرهاد این‌کار رو کرد من مطمئنم...

به زبان آوردن نام فرهاد به‌وسیله شقایق مثل چاقویی بود که به قلب خانم و آقای سردار فرو رفت؛ اما این آخر فاجعه نبود. زیرا در همین وقت صدای فرهاد مانند ناقوس مرگ در گوش تک تک افراد خانواده پیچید: تقصیر من چیه دختر عمو؟ این پیشنهاد خواهرتون بود.

دیدن فرهاد در آستانه در باغ همه را شوکه کرد و این فکر که او در تمام این مدت پشت در منتظر بازگشت بقیه بوده از ذهن آن‌ها گذشت.

کوروش زودتر از بقیه به خود آمد و تا فرهاد تکان بخورد خود را به او رساند؛ اما فریدون خان و داریوش او را از فرهاد دور کردند. فریدون خان با التماس به کوروش گفت: پسرم مراقب باش، نباید بهانه به دست این نامرد بدیم.

فرهاد با پوزخندی چندش آور گفت: چی شده باجناق بزرگ شما هم شمشیرت رو از رو بستی. فقط تو یکی توی این خانواده به من توهین نکرده بودی که انگار طلسمش شکسته شد.

با سکوت فریدون خان داریوش از سر مسالمت وارد شد و گفت: آقا فرهاد این رسمش نیست تو چطور تونستی با اردشیر این‌کار رو بکنی؟ بهتره هر چه زودتر این مشکل را حل کنی بگذار ارشیر برگرده خونه ما راجع به این موضوع و خواسته‌های تو با هم کنار می‌آییم.

فرهاد دندان‌های زردش را با نیشخندی زشت تر به جمع حاضر نشان داد و گفت: باشه من حرفی ندارم. راستش برای همین آمدم این‌جا.

بعد با مکثی معنی‌دار چند قدم از در فاصله گرفت و گفت: من درخواست‌های خودم رو میگم، شما مشورت کنید. اگه قبول کردید به من خبر بدید من هم میگم دوست‌هام دلیل بازداشت داداش اردشیر رو دعوای خانوادگی بزنند و بعد از این‌که شما هر چی که گفتم انجام دادید شکایتم رو پس میگیرم... یعنی یک جورایی رضایت میدم و اون آزاد میشه. همین.


romangram.com | @romangram_com