#گلهای_باغ_سردار_پارت_255
شقایق با وحشت فریاد میزد: اردشیر...
و به آن دو مرد التماس میکرد: آقا توروخدا نبریدش... اون هیچ کاری نکرده... اردشیر... نبریدش...
اردشیر یکبار دیگر تکرار کرد: هیچی به اون نده. شقایق میشنوی هیچی به اون نده.
بابا کریم جلوی شقایق را گرفته بود که به دنبال اردشیر نرود و او فقط فریاد میزد و اسم برادرش را تکرار میکرد.
هر دو مرد به همراه اردشیر سوار ماشین شده و در یک چشم بر هم زدن از آنجا دور شدند. بابا کریم شقایق را به زحمت به خانه برگرداند و در را بست. پیر مرد وقتی در کوچک را از داخل قفل کرد، کلید را در جیبش گذاشت. گوشی آبی رنگ کوچکی از جیب کتش بیرون آورد و با دستانی لرزان شماره گرفت. در تمام این مدت شقایق روی سنگفرش حیاط نشسته بود و از ته دل فریاد میزد و اشک میریخت و تنها چیزی که به زبان میآورد نام برادرش بود.
شقایق نفهمید که بابا کریم با چه کسی صحبت کرد. حتی نفهمید که کوکب خانم و بابا کریم او را چطور به اتاقش بردند. او فقط صدای مردی که برادرش را با خود برده بود میشنید " خوب نگاش کن شاید دیدار آخرت باشه"
کوکب خانم داشت دیوانه میشد و با اشک و ناله بر سر بابا کریم غر میزد: آخه مرد چرا جلوشون رو نگرفتی؟
شاید این بیستمین بار بود که این سوال را میپرسید. اما کریم بعد از ده بار جواب دادن تصمیم گرفت دیگر هیچ توضیحی ندهد. هیچکدام از آن سه نفر متوجه گذر زمان نشدند تا اینکه صدای باز شدن در اتوماتیک پارکینگ و بوق ماشینهایی که وارد باغ شدند هر سهی آنها را از جای خود پراند.
romangram.com | @romangram_com