#گلهای_باغ_سردار_پارت_254
مرد منتظر نشد برگه ای را جلوی چشم اردشیر گرفت و گفت : چند تا سوال داریم باید برای جواب دادن با ما بیای.
شقایق با شنیدن این جمله اختیار خود را از دست داد و با صدای بلند برادرش را خواند: داداش...
اردشیر انتظار دیدن شقایق را در این شرایط نداشت به سمت او برگشت و گفت: برو تو عزیزم مشکلی نیست.
اما یکی از آن دو نفر پشت گردن اردشیر را گرفت و او را به سمت اتومبیل سیاه رنگ کشید و با نگاهی پر از کینه به شقایق گفت: خوب نگاش کن شاید دیدار آخرت باشه.
این جمله دنیا را بر سر شقایق و اردشیر خراب کرد.
اردشیر کمرش را راست کرد و با خونسردی که در آن لحظه ستودنی بود گفت: لطفا دقت کنید، چی میگین.هنوز جرمی برای من ثابت نشده که شما حکم اون رو میدید.
مرد درشت هیکل دوم که بازوی اردشیر را گرفته بود، به جای مرد اول جواب داد: نمیخواد لفظ قلم حرف بزنی، راه بیفت. ما جرمت رو هم ثابت میکنیم.
اردشیر صلاح دید، دیگر با آنها بحث نکند. پس رو به شقایق کرد و همانطور که مرد درشت هیکل او را داخل ماشین هول میداد گفت: برو توی خونه. قول بده تا من برگردم هیچ کاری نمیکنی.
romangram.com | @romangram_com