#گل‌های_باغ_سردار_پارت_253

شقایق همان‌طور که جلوی آینه شالش را مرتب می‌کرد که موهایش را بپوشاند، همزمان انگشتش را روی دکمه آیفون فشار داد و گفت: نه. ولی دو نفر اومدند دنبال داداشم. اون خونه نیست می‌خوام باهاشون صحبت کنم. تو بیا تا تنها نباشم.

طولی نکشید که شقایق و بابا کریم پشت در کوچک باغ رسیدند. شقایق به پیرمرد از همهجا بی‌خبر نگاه کرد و گفت: ببین بابا کریم نگران نباش، فقط مراقب باش اون‌ها وارد خونه نشوند.

با این حرف کریم دنیا دیده، ترسید و گفت: اگه فکر می‌کنی که ممکنه همچین کاری بکنند، بهتره اصلا در را باز نکنی دخترم. صبر کن تا برادرت بیاد.

همین‌که شقایق خواست جواب او را بدهد. صدای اردشیر را از پشت در شنید: ببخشید، شما با کسی کار دارید؟

بابا کریم و شقایق هر دو به سمت در هجوم بردند و یکی قفل را باز کرد و دیگری در را عقب کشید

اردشیر بین دو مرد قرار داشت.

یکی از آنها پرسید: اردشیر سردار تویی؟

اردشیر با وقار پاسخ داد: بله. امری داشتید؟


romangram.com | @romangram_com