#گلهای_باغ_سردار_پارت_252
همایون خان شماره فرهاد را گفت و شقایق تک تک اعداد را با دستی لرزان میگرفت. بعد از تمام شدن اعداد شقایق به پدرش گفت: من به شما نتیجه رو خبر میدم.
بدون خداحافظی تلفن را قطع کرد؛ اما متاسفانه اپراتور اعلام کرد که تلفن او خاموش است.
شقایق میدانست که حداقل فرهاد نیم ساعت زودتر از پدرش به سمت تهران حرکت کرده. پس هنوز به منزلش نرسیده بود و خاموش بودن تلفن همراهش دلیل بر آن بود که نمیخواست جلوی بازداشت اردشیر را بگیرد.
شقایق دو زانو روی زمین نشست و از سر درماندگی شروع به گریه کرد.
دو دقیقه بعد آقای سردار به تلفن شقایق زنگ زد. دختر بیچاره نمیدانست چطور به پدرش بگوید که فرهاد از سر نامردی تلفن خود را خاموش کرده با اینحال گوشی را برداشت و با صدایی که از اشک میلرزید گفت: پدر؟
همایون خان با ناراحتی که در صدایش موج میزد گفت: میدونم دخترم. منم سعی کردم، باهاش تماس بگیرم؛ اما اون پست فطرت تلفنش رو خاموش کرده.
فکری به ذهن شقایق رسید. گوشی را قطع کرد و فوری لباس پوشید. با آیفون بابا کریم را خبر کرد: بابا کریم کجایی؟ بیا جلوی در.
کریم بیچاره به سرعت خود را به آیفون رساند و پرسید: چی شده شقایق خانم ، همایون خان برگشتن؟
romangram.com | @romangram_com