#گل‌های_باغ_سردار_پارت_251

همایون خان فریاد زد: خدا لعنتت کنه فرهاد.

و با التماس به شقایق گفت: برادرت کجاست؟ میتونی با او تماس بگیری که نیاد خونه؟

شقایق که دیگر نمی‌توانست جلوی اشک‌هایش را بگیرد، گفت: نمی‌دونم کجاست، آخه اون که تلفن نداره تا من بتونم باهاش تماس بگیرم. وقتی داشت می‌رفت به عقلم نرسید، گوشی خودم رو بهش بدم. حالا چه کار کنم پدر؟

همایون خان که از شقایق هم در مانده‌تر بود گفت: نترس دخترم. همان‌جا بمون. در رو هم روی اون آدم‌ها باز نکن. ما یک ساعت پیش حرکت کردیم. فرهاد وقتی رسید و دید تو نیستی هیچی نگفت؛ اما چند دقیقه قبل از ترک ویلا گفت که بزودی تاوان این به اصطلاح بی‌احترامی تو، به اون رو خواهیم داد و مادرت که نگران شده بود، خواست ما زودتر برگردیم. باور نمی‌کنم او به این سرعت توانسته آن‌ها را برای دستگیری اردشیر بفرستد. حالا ما داریم برمی‌گردیم بزودی می‌رسیم. فعلا خداحافظ.

دنیا روی سر شقایق خراب شد. آیا می‌توانست کاری کند که قبل از رسیدن اردشیر آن مردها از آن‌جا بروند. فکری به خاطرش رسید و تلفن را برداشت و دوباره شماره پدرش را گرفت: همایون خان با وحشت جواب داد: چی شده شقایق؟ اردشیر برگشت؟

شقایق بی‌مقدمه گفت: نه پدر میشه شماره‌ی فرهاد رو به من بدید؟

همایون خان که نور امیدی در دلش روشن شده بود گفت: دخترم متاسفم که تو مجبوری این‌کار رو انجام بدی. منتظر باش الان شماره را برایت می‌فرستم.

شقایق که نمی‌توانست منتظر شود گفت: نه نمی‌خواد، همین‌طور بگید. من با تلفن خونه شمارش رو میگیرم.


romangram.com | @romangram_com