#گل‌های_باغ_سردار_پارت_250

شقایق داشت دیوانه میشد. هر نامه‌ای که می‌خواند، بیشتر از نرگس می‌ترسید. باورش نمیشد که او حتی جلوی ازدواجش با شهرام را گرفته. در همین وقت صدای زنگ آیفون او را به خود آورد. شقایق که فکر می‌کرد برادرش بازگشته به سرعت خود را به در بازکن رساند و با کمال تعجب دو نفر غریبه را دید. از آن‌جایی که خواندن نامه‌ها حواس او را کاملا پرت کرده بود، بدون فکر گوشی را برداشت و پرسید: بفرمایید؟

یکی از آن دو نفر با صدایی خشن گفت: اینجا منزل آقای اردشیر سرداره؟

شقایق جواب داد: بله اما الان منزل نیستند شما؟

نفر دوم گفت: در رو باز کن ما باید خونه رو بگردیم.

شقایق که حالا ترسیده بود پرسید: ببخشید کسی خانه نیست من نمی‌توانم در رو باز کنم. الان با برادرم تماس می‌گیرم تا به خانه برگردد.

مرد دوم دوباره گفت: بهش بگو فوری بیاد والا تو را به جای اون می‌بریم.

شقایق از ترس به خود لرزید. منظور آن‌ها چه بود که او را با خود می‌برند. خواست بپرسد که آنها که هستند؟ اما جرقه ای در مغزش او را متوجه اوضاع کرد. پس فرهاد کار خود را کرده بود و به برادرش تهمت جاسوسی زده و او را به پلیس معرفی کرده بود. حالا شقایق متوجه شد که وقتی برای تلف کردن ندارد. پس اول شماره تلفن پدرش را گرفت. همایون خان با دومین زنگ جواب داد: الو شقایق چی شده؟

شقایق با صدایی که می‌لرزید گفت: پدر دو نفر برای بردن داداشم اومدند. اما اون خونه نیست. اون‌ها می‌گویند که اگر اردشیر نیاید مرا به جای او می‌برند.


romangram.com | @romangram_com