#گلهای_باغ_سردار_پارت_249
شهرام جواب داد: ممنون من خوبم. عمو هم چند روزی هست که از آلمان برگشته. به حمدالله حالشون خوبه. راستش روزی که عمو برگشت آنقدر عجله داشتم به فرودگاه برسم که نزدیک بود با خانم سردار تصادف کنم.
همانطور که من با دهانی باز مکالمه آن دو را نظاره میکردم پدربزرگ ادامه داد: خوب پس عمو جانت برگشته که دیگه به من سر نمیزنی؟
این سئوال بیشتر از ابراز آشنایی این دو مرد مرا متعجب کرد. باور نمیکردم که پدربزرگ و شهرام با هم آشنا هستند چه رسد به اینکه با هم ملاقات هم داشته باشند.
اما وقتی آقایی درشت هیکل و شیک پوش از باغ روبرو بیرون آمد. موضوع کاملا برایم روشن شد من آن آقا را در مراسم ترحیم مادربزرگ دیده بودم. وقتی آقای بهپور بزرگ از باغ خارج شد. پدر بزرگ بی معطلی در ماشین را باز کرد تا برای احوالپرسی با او پیاده شود و به من نیز اشاره کرد که او را همراهی کنم، تا آقای بهپور که حالا میدانستم عموی شهرام است را ببینم.
بهتر است بیشتر از این از آشنایی با آنها نگویم. زیرا شما را خسته میکنم. در حقیقت بقیه ماجرا کاملا روشن است. از آن روز به بعد ارتباط من و شهرام با هم بیشتر شد. بهطوری که حتی یک روز هم از هم بیخبر نبودیم. تا اینکه یک روز مادر و پدر برای دیدن ما آمدند، همانروز پدربزرگ به آنها خبر داد که آقای بهپور مرا برای شهرام خواستگاری کرده. پدر و مادر هم که از ملاقاتهای ما با خبر بودند و از احساس من به شهرام کاملا آگاهی داشتند، این وصلت را پذیرفتند. تا آنجا که میدانم شب نامزدی من و شهرام پدربزرگ گفتگوی نرگس و داریوش را میشنود که برای فروش اموال پدر بزرگ برنامهریزی میکردهاند و از همان زمان تصمیم میگیرد که نگذارد، آنها کارخانه و املاکش را بفروشند و با پول او در یک کشور دیگر سرمایه گذاری کنند.
و همانطور که در نامههای قبلی برای شما نوشتم، نرگس و داریوش از ترس اینکه شهرام اختیار تمام اموال پدر بزرگ رابه دست گیرد، پدر و مادر را راضی کردند که با ازدواج ما مخالفت کنند.
شاید ندانید که من بعد از یکسال که از این ماجرا گذشت به دادگاه رفتم و از آنها خواستم که اجازه ازدواج مرا با مردی که از هر نظر شایسته است، بدهند. شش ماه بعد آنها بعد از تحقیقات زیاد این اجازه را صادر کردند. اما من و شهرام با این اجازه هم با هم ازدواج نکردیم و منتظر ماندیم تا پدر خودش بدون هیچ اجباری تقاضای ما را قبول کند و متاسفانه مثل همیشه این نرگس است که جلوی موافقت آنها را گرفته و شرط گذاشته تا وقتی من کارخانه و تمام اموال پدربزرگ را نفروشم و سهم همه را ندهم، نمیتوانم با شهرام ازدواج کنم.
برادر عزیزم میدانم که این نامه هم مثل نامههای قبلی خیلی طولانی شد؛ اما به خدا قسم که با گفتن این حرفها به شما دیگر کمتر غصه میخورم. مرا ببخشید که وقت شما را با نوشتن در مورد زندگی خودم میگیرم. بعد از این سعی میکنم کمتر مزاحمتان شوم و فقط وقتی اتفاق خاصی افتاد شما را در جریان قرار خواهم داد. قربانت شقایق.
romangram.com | @romangram_com