#گلهای_باغ_سردار_پارت_248
اما شهرام که متوجه مکث من شد. بدون اینکه این موضوع را به روی خود آورد، گفت: این وقت روز این خیابان خیلی شلوغه و جای پارک پیدا نمیشه. رو به افسر که هنوز هم کنار ما ایستاده بود کرد و گفت: آقا جعفری. خانم سردار با این شهر آشنا نیست باید مثل یک میهمان با ایشون برخورد کنید. رسم مهمون نوازی هم نیست برای اولین بار ایشون رو جریمه کنید.
او در حال توجیه کردن آقای جعفری بود و من همزمان در حال حک کردن همه خصوصیات او در قلب و مغزم. قد بلند و شانههای پهنش اندام زیباترین مرد زندگیم یعنی کوروش را به یادم آورد؛ اما صورت خوش ترکیبش جای هیچ شکی نداشت که خداوند وقت زیادی برای خلقت او گذاشته. بینی خوش ترکیب و لبهایی جمع و جور که زیر سبیل باریکش خود نمایی میکرد. موهایی قهوه ای و چشمانی عسلی روشن. باورم نمیشد که با یک نگاه دل و دینم را به این جوان آراسته و زیبا سپرده بودم. چند لحظه بعد او دوباره روبروی من ایستاد و آن چشمان روشن گیرایش را به چشمان مات و گیج من دوخت: خانم سردار. فکر میکنید الان میتونید رانندگی کنید؟
دلم لرزید اون نگران من بود. نباید بیشتر از این خودم را دست و پا چلفتی نشان میدادم. تمام قدرتم را در صدایم جمع کردم و در کمال ناباوری باصدایی که از ته چاهی عمیق به گوش میرسید گفتم: خیلی ممنون. من حالم خوبه. میتونم رانندگی کنم بازهم عذر میخوام
و قبل از اینکه او صحبت دیگری کند به سمت ماشین دویدم و در یک چشم به هم زدن پشت رل نشستم . انگار حالا دیگر در امان بودم اما وقتی به محلی که ماشین او در آن نقطه توقف کرده بود نگاه کردم، نه از شهرام خبری بود و نه از ماشین. طوری که احساس کردم شاید آن اتفاقات فقط خواب بوده.
بلافاصله خودم را به خانه رساندم و همه چیز را برای پدربزرگ تعریف کردم. پدر بزرگ همان موقع متوجه احساس من نسبت به شهرام شد؛ اما منتظر ماند تا خودم اعتراف کنم و فقط گفت که خدا رحم کرده او توانسته به موقع ترمز کند و از من خواست بیشتر مراقب خودم باشم.
به هر حال دنیای من از آن روز رنگ دیگری گرفت یا بهتر بگویم رنگین کمانی از زیباترین رنگهای خلقت در زندگیم جاری شد؛ اما ندیدن شهرام کم کم این باور را در من بوجود آورد که احساسم یکطرفه است. زیرا از آن روز تا یک هفته من نتوانستم او را ببینم. همانطور که گفتم پدربزرگ نخواست در مورد علاقه من هیچ سوالی بپرسد؛ اما آشفتگی ام او را هم نگران کرد. بالاخره دست به کار شد. یک روز صبح موقع صبحانه پدربزرگ از من خواست آن روز با هم به باغ مرکباتی که در چالوس داشت سر بزنیم . من هم بدون مخالفت با او همراه شدم. وقتی به باغ بزرک مرکبات رسیدیم. جلوی در باغ روبرویی دو تا ماشین توقف کرده بود که نمیگذاشت من که در رانندگی کمی تازه کار بودم راحت وارد باغ شوم به همین علت پدر بزرگ از سرایدار و باغبانمان خواست که اگر امکان دارد از مالک آنها بخواهد تا ماشینشان را کمی جابه جا کنند. چند لحظه بعد در باغ باز شد و شهرام بهپور از باغ روبرو خارج شد. او که میخواست به سمت ماشینش رفته و آن را از جلوی راه ما بردارد با دیدن پدربزرگ به سمت ما آمد سرش را خم کرد و با لبخندی جادویی و با احترامی قلبی به پدر بزرگ گفت: سلام آقای سردار .بی ملاحظگی مرا میبخشید. ماشینم را بد جایی پارک کردم.
و با همان لبخند به من گفت: مشتاق دیدار خانم سردار.
من که هر لحظه کنجکاوتر میشدم با تعجب دیدم که پدربزرگ دستش را به سمت او دراز کرد و به گرمی دست شهرام را که از پنجره به داخل ماشین آمده بود فشرد و گفت: سلام پسرم حالت چطوره؟ عمو جانت خوبه؟
romangram.com | @romangram_com