#گلهای_باغ_سردار_پارت_247
بالاخره به خودم آمدم و برای دیدن ماشینی که به موقع ترمز کرده بود تا به من نخورد برگشتم. جوانی که پشت رل نشسته بود هیچ حرکتی نمیکرد . اما شخص دیگری که کنارش بود به سرعت از ماشین پیاده شد و خود را به من رساند. افسر راهنمایی هم که توجهش جلب شده بود به ما نزدیک شد؛ اما من هنوز هم مثل سنگ در جای خود میخکوب بودم و چیزی غیر از چشمان رانندهی آن ماشین نمیدیدم. چشمانی روشن در صورتی بی نقص. نفسم بند آمد زمانی که او پیاده شد. من که با دیدن او نزدیک بود، غش کنم. به سختی تکانی به پاهای خود دادم و از جلوی ماشین حرکت کردم؛ زیرا با ایستادن در آن نقطه مسیر او را مسدود کرده بودم. فقط این فکر به ذهنم رسید که راننده الان با توهین و تحقیر مرا که هم با بی دقتی از خیابان رد شدم و هم با وجود توقف به موقع او هنوز هم راهش را بسته بودم به باد انتقاد خواهد گرفت. اما میدانی چه شد؟ آن جوان به من نزدیک شد و گفت: خانم سردار حالتون خوبه؟
من با ناباوری به چشمان عسلی او نگاه کردم و زبان سنگینم را به سختی تکان دادم و پرسیدم: شما من را میشناسید؟
او با لبخندی که فکر میکنم تا ابد مانند آن را نبینم گفت: توی این شهر کسی هست که شما را نشناسد؟
تعجب من هر لحظه بیشتر میشد. پس یکبار دیگر با کنجکاوی پرسیدم: چطور ممکنه؟
اما شهرام به این سئوال جواب نداد و فقط دستش را به سمت من دراز کرد: من شهرام بهپور هستم. از آشنایی با شما خوشبختم.
و ادامه داد: امیدوارم من را ببخشید. معمولا اینطور بی احتیاط رانندگی نمیکنم؛ اما امروز عجله داشتم خواهش میکنم، از اینکه شما را ترساندم عصبانی نباشید.
من که حالا خودم را جمع و جور کرده بودم، توضیح دادم: ببخشید. اشتباه از من بود که با بیدقتی وارد خیابان شدم راستش دیدم که افسر داره ماشینم رو جریمه میکنه خواستم زودتر خودم رو برسونم شاید بتونم...
در اینجا یک مرتبه صحبتم را قطع کردم. من چرا داشتم برای او توضیح میدادم، از جریمه شدن در روز اول استفاده از ماشینم خجالت میکشم.
romangram.com | @romangram_com