#گل‌های_باغ_سردار_پارت_246

بهتر است در مورد خودم و اتفاقاتی که قبل و بعد از فوت پدربزرگ برایم افتاده چند کلمه‌ای برایتان بنویسم. همان‌طور که می‌دانید قبل از فوت پدربزرگ من و او شمال زندگی می‌کردیم پدربزرگ نمی!خواست که دوباره خودش را درگیر کارهای کارخانه و شرکت کند. پس کارها را به پدر و داریوش سپرد. پدر این چند سال آخر بصورت تفریحی به کشورهای اطراف سفر می‌کرد و برای محصولات کارخانه مشتری‌های خوبی پیدا کرده بود. داریوش هم که معلم خوبی مثل پدربزرگ داشت توانست با مدیریت عالی هم در کارخانه و هم در شرکت تمام مسئولیت‌ها را به عهده گرفته و همه چیز را طبق خواست پدربزرگ به نحو احسن انجام دهد؛ اما مشکل از آن‌جا پیداشد که داریوش از طریقی فهمید، پدربزرگ تمام ثروتش را به نام من کرده یعنی کارخانه ، شرکت ، خانه ها، دامداری، و تمام زمین‌هایش . اما داریوش نمی‌دانست او چرا همچین کاری انجام داده. در حقیقت پدربزرگ یک ماه قبل از آن بطور تصادفی می‌شنود که داریوش و نرگس تصمیم گرفته‌اند همه اموال خود و خانواده را بفروشند و از ایران خارج شوند. پدربزرگ برای این‌که از این موضوع مطمئن شود یک نفر را مامور می‌کند تا در مورد این مسئله تحقیق کند. وقتی آن شخص، به ویلا آمد و او را در جریان اوضاع قرار داد پدربزرگ که باور نمی‌کرد، داریوش و نرگس در زمان زنده بودن او تصمیم به فروش اموالش دارند خیلی عصبانی شد و همان شب با وکیلش تماس گرفت و از او خواست اسناد انتقال تمام اموالش را به نام من آماده کند. البته باید بگویم، من تا روزی که برای امضای قراردادها به دفتر خانه رفتیم نمی‌دانستم پدربزرگ چنین تصمیمی گرفته. وقتی خواستم با این‌کار مخالفت کنم، او برایم توضیح داد تا زمانی که خودش زنده است لازم نیست من هیچ مسئولیتی را قبول کنم و باید به او قول دهم به هیچ عنوان هیچ‌یک از چیزهایی را که به نامم شده نفروشم و به هر کدام از اعضای خانواده همانطور که او می‌خواهد حقوق دهم و مهمتر از همه اگر هر کدام از بچه ها خواست از کشور مهاجرت کند. من نباید هیچ سهمی از اموال را به او دهم و هر کدام از آن‌ها واقعا دلش می‌خواهد از ما جدا شود باید با همان چیزی که خودش تا به حال به دست آورده برود و من نباید حتی یک ریال برای این موضوع به آن شخص کمک کنم. خوب حالا میفهمی که پدربزرگ چقدر با مهاجرت ما مخالف بود. البته من دلم نمی‌خواست بین او و بقیه افراد خانواده قرار گیرم، چون چند ماهی بود دل به جوان فوق العاده ای سپرده بودم . من که قلبم لبریز از عشق او بود ترجیح می‌دادم خیلی زود ازدواج کنم و بقیه عمرم را کنار مرد محبوبم باشم؛ اما پدربزرگ با این کارش زندگی همه ما را عوض کرد. مسئولیتی به این بزرگی برای دختر معمولی مثل من، کوهی روی دوش یک نوزاد بود. من تا زمانی که پدربزرگ زنده بود نفهمیدم که این کار او چقدر روی زندگی من تاثیر خواهد گذاشت؛ اما شبی که نرگس و داریوش به ویلا آمدند و بر سر او فریاد کشیدند که حق نداشته اموالش را به نام من کند و اگر خسته بوده باید حداقل ثروتش را به نام یکی از آن دو میکرده من واقعا خیلی ترسیدم. نرگس و داریوش هردو او را تهدید کردند که اگر هر چه سریعتر اموالش را به نام یکی از آن‌ها نکند آن‌ها کار را رها می‌کنند و شرکت را نابود می‌کنند. پدر بزرگ بیچاره بر سر آنها فریادزد که این‌کار را نخواهد کرد. و حتی آن‌ها را از ارث محروم میکند.. در این وقت بود که نرگس گلدانی چینی را از روی میز برداشت و به طرف من پرت کرد. من برای محافظت از سرم دستم را بالا آوردم که گلدان به شدت به دستم خورد و بعد از افتادن بر روی زمین شکست دست من در آن لحظه به شدت درد گرفت؛ اما در همین موقع پدربزرگ که فشارش بالا رفته بود، سکته کرد. ما آن شب او را به بیمارستان رساندیم و سه روز بعد او درگذشت. و از همان روز تا به حال من با تک تک افراد خانواده بر سر این میراث در حال جنگ هستم. نه اینکه بخواهم آن را برای خودم نگه دارم. دلیلش مرگ ناگهانی پدربزرگ است. اگر نرگس و داریوش آن شب آن‌طور بلوا به پا نمی‌کردند. حالا او زنده بود و چه بسا همان‌طور که شما را به خارج فرستاد که هم تحصیل کنید و هم زندگی خوبی داشته باشید این دونفر را هم به بهترین نحو راهی می‌کرد؛ اما آن‌ها بدون فکر و با عصبانیت بی‌مورد باعث مرگ او شدند.

داداش ببخشید امشب خیلی حرف زدم خودم هم نمی‌دانم چرا این‌ها را برای شما می‌گویم. شاید به این علت که فکر می‌کنم مادر نتوانسته اصل ماجرا را برای شما بگوید. من فرداشب بازهم برای شما خواهم نوشت. با تعریف این اتفاقات دوباره یاد آن روزها افتادم، راستش اشک مجالم نمی‌دهد. شب خوش

شقایق داشت دیوانه میشد. چطور ممکن بود که نرگس باعث مرگ پدر بزرگ شده باشد؟ اما این‌ها چیزهایی بود که او با صداقت برای شخصی بی‌طرف نوشته بود. پس نمی‌توانست دروغ باشد؛ زیرا هیچ دلیلی نداشت که شقایق برای برادری که اصلا ندیده بود و قرار هم نبود ببیند چنین دروغ‌هایی سر هم کند به هر حال دانستن این موضوعات هیچ تاثیری در روابط او با خانواده‌ای که ترکشان کرده بود نداشت. با این توجیه شقایق نامه سوم را باز کرد.

سلام اردشیر جان از دیشب که برایتان در مورد مرگ پدر بزرگ نوشتم احساس سبکی می‌کنم حتما خودتان می‌دانید که من نتوانستم به پدر و مادر ثابت کنم که نرگس و داریوش آن شب چه کارهایی کردند و چگونه با تحت فشار قرار دادن پدربزرگ موجب بالا رفتن فشار او شدند. آن‌ها با وجودی که می‌دانستند فشار خون پدربزرگ بر اثر عصبانیت متغییر می‌شود، باز هم هر چقدر می‌توانستند، او را حرص دادند و ناراحت کردند. تا اینکه او طاقت نیاورد؛ اما گفتن این حرفها هیچ فایده ای ندارد. زیرا نه پدربزرگ زنده می‌شود و نه من دیگر می‌توانم آن‌ها را ببخشم. این خواهر و برادر به من به چشم یک دزد و غاصب نگاه می‌کنند و از هیچ آزاری فرو گذار نیستند. می،پرسید، چرا؟ می‌گویم؛ زیرا آن‌ها حتی با ازدواج من با مرد مورد علاقه‌ام نیز به این علت که مبادا او ثروت خانواده را از من بگیرد و همه‌ی آن‌ها را مجبور کند، برایش مثل برده‌ها کار کنند، مخالفت کردند. نرگس می‌گوید حالا که می‌خواهی ازدواج کنی باید اول سهم ما را بدهی البته پدر با آن‌ها موافق است. او هم می‌گوید این بچه‌ها دلشون نمی‌خواد، این‌جا زندگی کنند بگذار برن، خوب من که نمی‌خواستم این‌جوری بشه، پدربزرگ از من قول گرفته که اگر آن‌ها خواستند از کشور بروند چیزی از اموال او را با خود نبرند. بیچاره پیرمرد می‌گفت این کشور باید آباد بشه نه این‌که پول هایش را ارز کنیم ببریم در کشورهای پیشرفته سرمایه گذاری کنیم؛ اما این دو تا خواهر و برادر هیچی نمی‌فهمند. کشور چیه؟ بالاخره نیلوفر و کوروشم ترغیب کردند و آن‌ها هم به جبهه‌ی خودشون کشیدن و دیگه الان هیچ‌کس در خانه نیست که بخواهد این‌جا بماند. راستش منم یک جورهایی سر لج افتادم. می‌گویم شما که هم خانه دارید هم پول. خوب با پول خودتان بروید همان‌طور که پدربزرگ خواسته. اما نرگس به همه گفته من می‌خواهم سهم همه‌اشان را بالا بکشم باورت می‌شود؟ من که حتی نمی‌خواهم یک خار در پای یکی‌شان برود می‌خوام پول آن‌ها را بخورم و به آن‌ها ندهم؟

حتی شهرام هم می‌گوید، کوتاه بیا و کارخانه را بفروش سهم‌شان را بده بگذار بروند؛ اما من چطور می‌توانم زیر قولی که به پدربزرگ دادم بزنم. باور کن داداش، شهرام هیچ چشم‌داشتی به اموال پدربزرگ ندارد. دلم می‌خواست این‌جا بودی و با او آشنا می‌شدی. آن‌وقت حرفم را باور می‌کردی. می‌خواستم کمی هم راجع به شهرام برایتان بنویسم ؛ اما این نامه هم طولانی شد و فکر کنم خسته شدید. پس در نامه بعدی مفصل راجع به او و آشناییمان خواهم نوشت. می‌بوسمت خواهر تنهای شما

شقایق دیگر حالا فهمیده بود که خواهرش نرگس چه زن خطرناکی است. او نه تنها پدربزرگشان را به کشتن داده بود بلکه بین او و تمام افراد خانواده را بهم زده و همه را برعلیه این دختر بیچاره تحریک می‌کرد. بدتر از همه این‌که نرگس باعث شده بود، شقایق نتواند با مرد دلخواهش ازدواج کند و حالا هم که برای ازدواج او با فرهاد نقشه می‌کشید. نامه‌ی چهارم او را بیشتر ترساند.

سلام داداش اردشیر. قول داده بودم امشب راجع به شهرام برایتان بنویسم. ممنونم که تا الان بدون اعتراض نامه‌های پر از گله‌ام را خوانده‌اید. من این روزها خیلی تنها هستم. همین‌که می‌دانم شما با صبر و حوصله این مزاحمت مرا نادیده گرفته اید، از شما متشکرم به همین علت جسارت پیدا کردم، تا از مرد رویاهایم برایتان بنویسم. پس اجازه دهید بدون مقدمه بروم سر اصل مطلب

ماجرا از آن‌جا شروع شد که پدربزرگ یک هیوندای جنسیس کوپه زرد رنگ به‌عنوان هدیه تولد به من داد. آن روز نمی‌دانستم که این ماشین ممکن است، رابطه‌ی من و نرگس را خراب‌تر از قبل کند. نرگسی که همیشه با آزادی‌هایی که بابا و مامان به من می‌دادند، مخالفت می‌کرد. نرگسی که از مدل مو گرفته تا رنگ جوراب مرا مورد انتقاد قرار می‌داد. در روز تولد بیست و سه سالگی‌ام از شدت ناراحتی نتوانست، هدیه خود را به من بدهد. بگذریم این موضوع همین جا تمام نمیشد. وقتی فردای آن روز من با ماشین خودم به باشگاه رفتم. برای پیدا کردن جای پارک دچار مشکل شدم و چون کلاسم دیر شده بود ماشینم را درست نبش کوچه پارک کردم و خود را به سرعت به باشگاه رساندم، اما دو ساعت بعد که بازگشتم با تعجب افسر راهنمایی را دیدم که برگه جریمه را زیر برف پاک کن ماشین می‌گذاشت. برای اینکه جلوی او را بگیرم به سمت ماشین دویدم که ناگهان صدای ترمز اتومبیلی مرا در جای خود میخکوب کرد. همه چیز در یک ثانیه متوقف شد. شاید باور نکنی اما من حتی ایستادن زمان را در آن لحظه حس کردم.


romangram.com | @romangram_com