#گل‌های_باغ_سردار_پارت_245

اردشیر قامت کشیده‌اش را خم کرد و بـ ــوسه‌ای به موهای مشکی و بلند خواهرش زد: فعلا خداحافظ. زود برمی‌گردم.

با رفتن اردشیر شقایق پاهایش را روی کاناپه دراز کرد. کوسن بزرگی که پشتش بود را جا به جا کرد و از قدیمی‌ترین نامه شروع به خواندن کرد.

نامه اینطور شروع شده بود: سلام داداش اردشیر . من شقایق هستم می‌دانم که شما من را از تعریف‌های مادر و از عکس‌هایی که او برایتان می‌فرستد می‌شناسید. همین‌طور می‌دانم که دلتان نمی‌خواهد با هیچ‌کدام از ما ارتباط داشته باشید. اما من حرمت تنهایی شما را نادیده گرفتم تا حداقل با یک شخص بی‌طرف دردودل کنم. لطفا حتی اگر از این کار من ناراحت شدید در مورد این مسئله به مادر چیزی نگویید. نمی‌خواهم جنجال دیگری در خانه به پا شود.

راستش اگر آنها بفهمند که من بی اجازه آدرس ایمیل شما را از گوشی مادر برداشته ام و با شما تماس گرفتم. توی دردسر بزرگی می افتم. بله درست فهمیدین من امروز بدون اینکه مادر متوجه شود این‌کار را انجام دادم البته بعد از مدت‌ها امروز شانس با من یاری کرد و مادر که برای چک آپ قلبش رفته بود گوشیش را خانه جا گذاشت.

خوب حتما می‌پرسید چرا من آرامش شما را بهم زدم و چه چیز مهمی وجود دارد که بخواهم به شما بگویم؟ باشه برایتان توضیح می‌دهم؛ اما به شرطی که مطمئن شوم شما می‌خواهید به حرف‌هایم گوش کنید. لازم نیست به من جواب دهید. فقط همین که بدانم نامه‌ام را می‌خوانید برایم کافیست. لابد می‌پرسید این همه آدم دوروبر من هست چرا من شما را انتخاب کردم ؟ خوب راستش من هیچ دوستی ندارم و تمام کسانی که می‌شناسم از من متنفر هستند. چون نمی‌دانم شما چه احساسی به من دارید. می‌خواهم از شما خواهش کنم لطفا اگر دلتان برای این خواهر کوچک درمانده‌یتان می‌سوزد فقط مثل یک سنگ صبور به حرف‌هایم گوش کنید. شاید بار غم‌هایی که نفرت تک تک افراد خانواده‌ام از من روی دلم گذاشته سبک‌تر شود. می‌دانم الان به خودتان می‌گویید این یک نفر هم که با من تماس گرفته به خاطر تقسیم غصه‌هایش است نه شادی‌هایش؛ اما باور کنید توی این یک سال و نیمی که پدربزرگ فوت شده من بدبختترین آدم روی زمین شدم. با این‌حال تا به امروز از هیچ‌کدام از ناراحتی‌ها ، تحقیرها، و مشکلاتم با هیچ‌کس حرفی نزدم. اما حالا دلم می‌خواهد با کسی که مثل خود من با وجود داشتن خانواده‌ای به این شلوغی باز هم تنهاست صحبت کنم؛ زیرا فکر می‌کنم شما درد مرا بهتر از بقیه متوجه می‌شوید. حالا از شما می‌خواهم اگر با اینکار مخالفتی ندارید با یک اشاره‌ی کوچک رضایت خودتان را ابراز کنید در غیر این صورت من دیگر مزاحم شما نخواهم شد. ممنونم که این نامه را تا آخر خواندید حتی اگر هیچ جوابی از شما دریافت نکنم بازهم دوستتان دارم خدا نگهدار

نامه که تمام شد شقایق اشکی را که روی گونه‌اش سرازیر شده بود پاک کرد. او که دیگر طاقت نداشت، بلا فاصله نامه‌ی دوم را باز کرد:

اردشیر جان سلام برادر عزیزم نمی‌دونی وقتی امشب مادر گفت: که شما خواب دیدی که او برای معاینه قلبش به بیمارستان رفته چقدر شوکه شدم. ممنونم و متاسفم که بخاطر جواب دادن به من مجبور شدی دروغ بگویی. این‌طوری مطمئن شدم که شما نامه‌هایم را خواهید خواند؛ اما من نباید انتظار هیچ جوابی را از طرف شما داشته باشم.

باز هم برای این لطف بزرگ از شما ممنون هستم. بالاخره کسی را پیدا کردم که بدون هیچ توقعی به من اهمیت دهد.


romangram.com | @romangram_com