#گلهای_باغ_سردار_پارت_244
اینبار نوبت کوکب خانم بود که در آغوش اردشیر اشک بریزد. صحنه متاثر کنندهای بود و شقایق تحت تاثیر فضای بوجود آمده همراه آن سه نفر گریه میکرد که بابا کریم پرسید: شقایق خانم شما چرا گریه میکنی؟
اردشیر با شنیدن این حرف از آغوش کوکب بیرون آمد و همانطور که اشکهایش را پاک میکرد، شنید که شقایق میگوید: آخه نمیدونید من طاقت دیدن گریهی برادرم رو ندارم؟ اگه شما هم الان به جای من بودید همینطور گریه میکردید.
اشک ریختن آن چهار نفر که تمام شد صبحانه مفصلی را که کوکب با جان و دل برای اردشیر آماده کرده بود خوردند.
بعد از صرف صبحانه اردشیر به شقایق گفت که بهتر است، ایمیلها را چک کنند.
شقایق با شنیدن این جمله لرزید. او حالا میتوانست بفهمد که چطور با شهرام بهپور آشنا شده و چه اتفاقی در گذشته بین او، این جوان و بقیه افراد خانوادهاش افتاده.
اردشیر که هیجان شقایق را دید، تبلت او را گرفت و به سرعت یک آدرس ایمیل جدید برایش ساخت و تمام نامهها را به آن آدرس ارسال کرد و حالا فقط باید به شقایق یاد میداد که چطور میتواند آنها را بخواند. این کارها نیم ساعتی از وقتش را گرفت؛ اما بالاخره او توانست امانتیهای خواهرش را به صاحبش برگرداند. اردشیر آن زمان که ایمیلهای شقایق را دریافت میکرد فکر نکرده بود که روزی آنها به دردش بخورد و حالا خوشحال بود هیچکدام را پاک نکرده.
البته این مرد که سالهای جوانیش را تنها زندگی کرده بود، آنقدر پخته بود که در این لحظه مهم مزاحم شقایق نشود. پس دستهایش را روی زانو کوبید از روی مبل برخواست و گفت: عزیزم من باید برم یکی دو تا کار دارم که تا ظهر انجام میدم و برمیگردم. تو اگه خسته نیستی الان نامهها رو بخون شاید با خواندن اونها چیزی بیاد بیاری و یا اینکه سرنخی از آقای بهپور پیدا کنی.
شقایق باقدردانی به برادربزرگش نگاه کرد و گفت: نمیدونم چطور از تو تشکر کنم. مطمئن باش اگر چیزی به یاد نیاورم و یا هیچ سرنخی از او پیدا نکنم. اصلا مهم نیست. برای من همین قدر کافیه که بدونم شما کنارم هستی.
romangram.com | @romangram_com