#گل‌های_باغ_سردار_پارت_243

صدای خنده‌ی اردشیر فضای ماشین را پر کرد و لب‌های شقایق با لبخندی نامحسوس رنگ گرفت.

لبخند زیبایی که روی لب‌های شقایق نشست. برای اردشیر جالب بود و پرسید: چیه به من می‌خندی یا از این‌که بزودی داماد گمشده رو پیدا می‌کنم خوشحالی؟

شقایق سرش را به راست و چپ گرداند و دندان‌های سفید و مرتبش را نشان برادر داد: نه به قیافه داریوش و نرگس وقتی صبح از خواب بیدار میشن می‌خندم.

این‌بار اردشیر هم لبخند دلنشینی به صورت خواهر شیطانش پاشید. ساعت نه صبح اردشیر ماشین را در پارکینگ خانه پارک کرد و با شقایق وارد ساختمان شد.

لحظه‌ی ورود اردشیر به خانه، شقایق با صحنه عجیبی روبرو شد بابا کریم خود را به اردشیر رساند و اردشیر بی‌پروا خود را در آغوش پیرمرد رها کرد. هیچ چیز نمی‌توانست جلوی اشک‌های آن‌ها را بگیرد؛ اما با ورود کوکب خانم یک مرتبه هر دو مرد از آغوش هم بیرون آمدند و بابا کریم با بغض گفت: فکر می‌کردم می‌میرم و دوباره شما رو نمی‌بینم.

اردشیر با دلخوری گفت: توروخدا این حرف‌ها رو نزنید. امیدوارم همیشه خوب وسلامت باشید.

کوکب خانم که تحملش تمام شده بود به اردشیر گفت: میشه منم تو رو بغل کنم؟

اردشیر جلوی پیرزن خم شد دست گوشتالود او را بوسید و گفت: راستش من هم می‌خواستم همین رو بپرسم. اجازه می‌دید؟


romangram.com | @romangram_com