#گل‌های_باغ_سردار_پارت_242

اردشیرهم که سکوت او را دید سری تکان داد و گفت: همان‌طور که دیشب گفتم تو به همین نقش ادامه بده تا من بفهمم، این آقای شهرام بهپور کجاست؟

شقایق با شنیدن نام شهرام راست نشست و گفت: پس شما به این خاطر دارید، برمی‌گردید تهران که دنبال شهرام بگردید؟

اردشیر همان‌طور که به جاده نگاه میکرد گفت: بهت قول میدم قبل از رفتنم خبرهای خوبی بشنوی.

شقایق با کنجکاوی پرسید: هنوز هم نگفتید که در مورد من و شهرام چه چیزهایی می‌دونید؟

اردشیر جواب داد: خوب بگذار این‌جوری بگم. اردیبهشت امسال، تو آدرس ایمیل من رو از گوشی مادر پیدا کردی و برام یک ایمیل فرستادی. وقتی رسیدیم خونه من تمام ایمیل‌هایی رو که فرستادی میدم بخونی. توی اون ایمیل‌ها تو تمام جزئیات آشنایی خودت و شهرام و همین‌طور اتفاقات بعد از اون رو نوشته بودی. در تمام این مدت من به هیچ‌کدوم از این ایمیل‌ها جواب ندادم چون تو نوشته بودی که لادن می‌تونه همه رمزها رو باز کنه. در ضمن تو هم تمام ایمیل‌ها و آدرس من را بعد از ارسال پاک می‌کردی. که البته فکر کنم کار خوبی بوده. همان‌طور که دیدی هیچ‌کس نمی‌دونست که من و تو قبلا با هم در تماس بودیم.

شقایق که حالا اشتیاقش برای رسیدن به خانه زیاد شده بود به آرامی به ساعتش نگاه کرد. این نگاه از دید تیزبین اردشیر دور نماند و گفت : یک ساعت دیگه خونه هستیم حالا بهتره یک کمی بخوابی.

و به شوخی اضافه کرد: کلاسیک گوش می‌کنی؟

شقایق لب‌هایش را جمع کرد و گفت: حتما مرغ سحر؟


romangram.com | @romangram_com