#گل‌های_باغ_سردار_پارت_241

نرگس آن‌قدر سریع جملات آماده شده‌اش را به زبان آورد که گلویش خشک شد؛ اما توانست تاثیر خوبی روی بقیه بگذارد. حتی مادرش هم باور کرد که این دسیسه از طرف خود فرهاد چیده شده و گـ ـناه نرگس این بود که جمله‌ای را گفته که سر نخ را به دست او داده.

نرگس هم خیالش کمی راحت شده بود. سعی کرد، بدون این‌که کسی متوجه شود با گوشی خود شماره فرهاد را بگیرد. در این وقت همایون خان با تحکم گفت: همه تون گوشی‌های موبایلتون رو بگذارید روی این میز، نمی‌خوام که فرهاد بدونه شقایق اینجا نیست، اون احمق باید برای این تهدید به من جواب بده.

***

اردشیر با مهربانی موهای خواهرش را نوازش کرد و گفت: بخواب، بهم اعتماد کن من راننده خوبی هستم.

شقایق دلخوریش را با گره‌ی کوچکی در ابروان نشان داد: این چه حرفیه داداش، خودتونم می‌دونید که من فقط به شما اعتماد دارم.

اردشیر که منتظر شنیدن همین جمله بود گفت: اما نه آن‌قدر که در برابر فرهاد کوتاه بیایی.

بعد به آرامی ادامه داد: من دیگه نمی‌پرسم که اون چطور نظرت رو عوض کرده. در ضمن برای حرف بی‌ربطی که جلوی بقیه برای مطمئن شدن نرگس و داریوش بهت زدم بازهم عذر می‌خوام.

شقایق گوشه لب پایینش را با دندان گزید. او خوب می‌دانست که برادرش چه زجری می‌کشد؛ اما می‌ترسید اردشیر را در جریان تهدید فرهاد قرار دهد.


romangram.com | @romangram_com