#گلهای_باغ_سردار_پارت_240
نرگس با دهان باز اول به پدرش بعد هم با نگاهی پر از پرسش به داریوش زل زد: بفرمایید باز هم دوردونه تون کار خودش را کرد. مگه قرار نبود، امروز راجع به شرط اون احمق صحبت کنیم، هان؟... حالا خانم کوچولو کجاست؟ با برادربزرگش فرار کرده!
همایون خان با شنیدن حرفهای نرگس از کوره در رفت : چی میگی برای خودت، من خودم اجازه دادم او با اردشیر بره که برادرتون تنها نباشه.
در این وقت داریوش بازوی نرگس را گرفت و فشار ملایمی به آن آورد و توجه نرگس را به حضور بچهها جلب کرد و با لبخندی ظاهری گفت: خوب عمه نرگس ببین الان یاس و رز با بچهها میخوان برن کنار دریا فوتبال بازی کنند و کمی صدف برای آکواریوم جمع کنند.
اردلان که بزرگتر از بقیه بود دستهایش را بهم کوبید و گفت: خوب راه بیفتید. اینجا دیگه جای ما نیست. آرمان توپ رو هم با خودت بیار من پیمان ر بغل میکنم.
با رفتن بچه،ها کوروش خود را روی کاناپه پرت کرد و گفت: خوب خواهر بهتره توضیح بدی، چرا با اردشیر اینکار رو کردی؟ اینجا دیگه پای کارخونه و پول وسط نیست پای جون برادرم در میونه.
نرگس که تمام شب به یک جواب قانع کننده فکر کرده بود و دم دمای صبح با یافتن بهترین توضیح برای خانوادهاش به خواب رفته بود، بی پروا گفت: اشتباه همه شما اینجاست که فکر میکنید، من فرهاد رو راهنمایی کردم که با تهدید جون برادرم شقایق رو مجبور به قبول خواستهاش کنه، در حالی که اصلا اینطور نیست.
همایون خان که کنجکاو شده بود پرسید: خوب پس کی این ایده رو به اون کودن داده؟ اون که خودش همچین عقلی نداره.
نرگس میدانست که ممکن است، هیچکدام از افراد خانواده بخصوص پدر و مادرش حرفهای او را باور نکنند؛ اما داریوش در هر حال از او پشتیبانی خواهد کرد. پس خود را کنار داریوش رساند و گفت: اون عوضی بعد از اینکه اردشیر عذرش را خواست و از منزل شما رفت، به من زنگ زد و گفت که هنوز شقایق رو دوست داره و خواهش کرد تا من کمکش کنم تا بتونه، اردشیر رو راضی کنه؛ اما من احمق فقط یک کلام گفتم که اردشیر، حتی اگه ایران بمونه و نتونه دیگه برگرده، نمیذاره که تو با شقایق ازدواج کنی و جلوی اینکار رو خواهدگرفت. بعد اون تلفن رو قطع کرد و نیم ساعت بعد با داریوش تماس گرفته و اینطوری همهمون رو تهدید کرده.
romangram.com | @romangram_com