#گل‌های_باغ_سردار_پارت_239

صدای شب بخیر از هر طرف شنیده میشد؛ اما اردشیر بدون پاسخ به آن‌ها به سرعت از پله‌ها بالا رفت.

داریوش وقتی از رفتن اردشیر مطمئن شد گفت: خواهش می‌کنم امشب هیچکس دیگه راجع به این موضوع صحبت نکنه. فردا که اردشیر رفت می‌تونیم با خیال راحت این وضع رو بررسی کنیم.

***

فصل هفتم: ضربه نهایی

شاید از بعد از تصادف شقایق، این اولین شب بود که خانم و آقای سردار تا صبح بیدار بودند. به همین علت وقتی نرگس به اتاقشان رفت تا آن‌ها را برای صبحانه بیدار کند، متوجه شد که مادر و پدرش صبحانه را با آن‌ها نخواهند خورد.

یک ساعتی بود که همه صبحانه خورده بودند؛ اما هیچ‌کس از ماجرای شب قبل حرفی نمیزد؛ زیرا داریوش با اشاره به همه فهمانده بود که نباید جلوی بچه ها دعوا کنند.

بالاخره نرگس طاقت نیاورد و سکوت جمع را با این جمله شکست: نمی‌دونم چرا شقایق پائین نمیاد؟

آقای سردار که هنوز هم از بی فکری‌های نرگس عصبانی بود، گفت: شقایق با اردشیر رفت تهران.


romangram.com | @romangram_com