#گل‌های_باغ_سردار_پارت_238

نرگس روی زمین نشست و گفت : بسه دیگه من نمی‌گذارم اون احمق...

در همین وقت صدای قدم‌های اردشیر که از پلهها پایین می‌آمد شنیده شد و نرگس به سرعت از روی زمین برخواست و رو به پنجره ایستاد تا اردشیر حال خرابش را از چهره اش متوجه نشود. مریم خانم لبخند بی‌معنی روی لب‌هایش نشاند و پرسید: چی شده مادر چرا نخوابیدی؟

اردشیر بدون آن‌که به روی خود آورد که متوجه آشفتگی حال آنها شده گفت: می‌خواستم بدونم پدر اجازه داد من فردا با ماشین شما به تهران برگردم؟

همایون خان بلافاصله از جا برخواست و گفت : حتما پسرم. نیازی به اجازه نیست. سوئیچ رو روی جا کلیدی گذاشتم.

و با انگشت کنار در ورودی را نشان داد و گفت : برش دار که صبح دنبالش نگردی.

و با محبت پرسید: مطمئنی نمی‌خواهی بعد از صبحانه بری؟

اردشیر با دو قدم بلند خود را جلوی در ورودی رساند و سوئیچ اتومبیل پدرش را برداشت: ممنون. می‌خوام زود برم که قبل از ظهر بتونم برم هتل.

سپس بدون این‌که به بقیه نگاه کند گونه‌ی مادرش را بوسید و دستی به شانه پدرش زد: شب بخیر


romangram.com | @romangram_com