#گل‌های_باغ_سردار_پارت_237

نرگس وحشت زده به اطراف نگاه کرد و چون مطمئن شد کسی صدای شوهرش را نشنیده با خشم گفت: میشه این‌قدر این جمله رو تکرار نکنی. من دیشب عصبانی بودم و آن حرف‌ها را به فرهاد زدم. فکر نمی‌کردم، او از این موقعیت سوءاستفاده کنه. تازه من از کجا می‌دونستم که اون احمق کسی رو توی وزارت اطلاعات داره و می‌تونه با کمک اون کاری انجام بده.

در این وقت خانم سردار که برای دادن چای زنجبیل به نرگس نزدیک شده بود فنجان چای از دستش به زمین افتاد و توجه بقیه را جلب کرد: پس کار تو بود! تو این دسیسه را چیدی؟ تو به اون یاد دادی که با تهدید شقایق برای به زندان انداختن اردشیر به ازدواج با او تن بده؟

یک لحظه سکوت نفس گیر در فضا جاری شد و در همان وقت آقای سردار از جای خود برخواست فاصله خود تا نرگس را با پاهای لرزان طی کرد و وقتی به او رسید موهای او را گرفت و به سمت خود کشید . نرگس از درد به خود پیچید و به زانو درآمد داریوش و فریدون خان موهای نرگس را از دستان پیر و لرزان پدرش خارج کردند.

داریوش التماس کرد: پدر خواهش می‌کنم. اردشیر و شقایق نباید از این موضوع بویی ببرند.

مریم خانم که نمی‌دانست چطور باید این موضوع را هضم کند با عصبانیت گفت: اگه بلایی به سر اردشیر و شقایق بیاید من هیچ‌کدومتون رو نمی‌بخش.

بعد روی اولین مبل ولو شد. همایون خان که حالش از همسرش هم بدتر بود. خواست دوباره به نرگس حمله کند که داریوش او را روی مبل نشاند و گفت: پدر خواهش می‌کنم، خودتون رو کنترل کنید. باید مراقب باشیم، اردشیر از موضوع چیزی نفهمه؛ چون ممکنه به خاطر شقایق هر کاری بکنه.

در همین وقت لاله از آشپزخانه خارج شد و چون جو را متشنج دید با کنجکاوی پرسید: چیزی شده؟

مریم خانم آهی کشید و گفت: دختر بیچاره نمیدونی مادرت به خاطر حسادتش، به تو هم رحم نکرد.


romangram.com | @romangram_com