#گلهای_باغ_سردار_پارت_236
داریوش دستی به پیشانی گرمش کشید و گفت : ما نمی دونیم... اما پدر این احمق با آدمهای زیادی هم پیاله است پس مطمئناً میتونه یک کارهایی بکنه. البته حتی اگر نتونه واقعا اردشیر را توی دردسر بزرگی بندازه. همین که از خروج اردشیر جلوگیری کنه کافیه تا به مقصودش برسه.
همایون خان دست راستش را روی سینهاش گذاشت و گفت: باید مراقب باشید که اون بی شرف برادرتون رو ناراحت نکنه. امیدوارم شقایق حساسیت موضوع را درک کرده باشه.
داریوش با خستگی گفت: شقایق برای اینکه اردشیر توی دردسر نیافته حتما خواسته فرهاد را قبول میکنه. اینطوری ما هم توی دردسر میافتیم.
نرگس که تا آن لحظه سکوت کرده بود با کنجکاوی که نتوانست پنهانش کند پرسید: چرا ما توی دردسر میافتیم؟
داریوش که مدتها بود جلوی پدرش سیگار نمیکشید. ملاحظه را کنار گذاشت و سیگاری از جیب خود خارج کرد و با دستانی که کمی میلرزید آن را روشن نمود و با خشم دود خاکستری بد بوی آن را از دهان خارج کرد. در تمام این مدت همه به او چشم دوخته بودند تا جواب سوال نرگس را که سوال آنها هم بود بشنوند.
داریوش به چهرهی رنگ پریده پدر چشم دوخت و گفت: این همه زحمت کشیدیم تا ازدواج فرهاد با شقایق بعد از فروش کارخانه انجام بشه تا اون به هدفش که گرفتن سهمی از کارخانه است نرسه؛ اما حالا آقا با این تهدید هم خواهرمون و هم پولی رو که این همه مدت به دنبالش بوده یک شبه به دست خواهد آورد.
نرگس که حسابی دستپاچه شده بود از جای خود برخواست و گفت :وای راست میگی، این احمق اگر با شقایق ازدواج کند. حتما برای جدا شدنشان خسارت خواهد گرفت و وای به حالمون اگه تا آن موقع کارخانه فروش نرفته باشه.
فریدون خان دست نرگس را گرفت و به آرامی طوری که دیگران صدایش را نشنوند گفت: من که به شما گفتم این پیشنهاد را نباید به او میدادید.
romangram.com | @romangram_com