#گلهای_باغ_سردار_پارت_234
مریم خانم زودتر از شقایق به خود آمد و گفت: نه عزیزم بیا تو ما داشتیم...
اردشیر صحبت مادرش را قطع کرد و گفت: مادرببخشید که صحبتتون رو قطع میکنم، میشه یک کاری برای من بکنید؟
خانم سردار جواب داد: حتما پسرم، بگو چه کار کنم؟
اردشیر بدون آنکه حتی به شقایق نگاه کند گفت: میشه از پدر اجازه بگیرید، تا من با ماشین او برم و شما با بچهها برگردید؟
خانم سردار لبخند دوست داشتنیش را به چهرهی درهم عزیز دردانهاش پاشید: عزیزم این که اجازه نمیخواد. من الان میرم سوئیچ پدرت رو میارم.
اردشیر مادرش را در آغوش کشید: ممنونم.
مریم خانم که از بوسیدن و بوییدن فرزندش سیر نمیشد. از آغوش اردشیر بیرون آمد و از اتاق شقایق خارج شد تا آن دو کمی با هم صحبت کنند.
در همین وقت متوجه نرگس شد که به سمت اتاق خودش میرفت و او را صدا زد: نرگس جان مادر بیا بریم پایین کمک کن، یک چیزی برای خوردن آماده کنیم.
romangram.com | @romangram_com