#گل‌های_باغ_سردار_پارت_233

***

خانم سردار موهای مشکی شقایق را نوازش کرد و یک‌بار دیگر پرسید: نمی‌خواهی حرفی بزنی؟

شقایق حالا دیگر تمام خانوادهاش را می‌شناخت. این‌بار مادرش هنوز از اصل ماجرا خبر نداشت والا این‌طور آرام برای دلداری او نمی‌آمد.

شقایق سرش را روی زانوی مادرش که روی تخت کنارش نشسته بود گذاشت: مادر داداشم از من متنفر شد.

مریم خانم مطمئن بود که هر دوی آن‌ها، یعنی شقایق و اردشیر به یک نسبت از این موضوع رنج می‌برند، اما نمی‌توانست هیچ‌کدام را آرام کند: این‌طور نیست عزیزم اون فقط نگرانته. مثل همه‌ی ما.

شقایق لبخند تلخی زد و گفت: درسته، همه شما نگران من هستید.

درهمین وقت تقهای به درخورد و شقایق از جای پرید. لحظه‌ای بعد در به آرامی باز شد و اردشیر داخل شد. خانم سردار و شقایق مات و مبهوت قامت کشیده او را در آستانه‌ی در می‌دیدند؛ اما هیچ‌کدام حرفی نمی‌زدند. اردشیر برای آن‌که آن‌ها را از بهت بیرون آورد.

گفت: ببخشید، مزاحم صحبتتون شدم؟


romangram.com | @romangram_com