#گل‌های_باغ_سردار_پارت_232

اردشیر که می‌دانست هرچه آن‌ها می‌گویند، برای پر کردن گوش اوست. به سمت پدرش رفت، روبروی او ایستاد و بدون مقدمه گفت: پدر من می‌خوام فردا برم تهران باید برم به یکی از دوستانم که اینجاست، سر بزنم. در ضمن باید به هتل برم آخه آن‌جا اتاق رزرو کرده بودم و باید کنسلش کنم.

همایون خان میفهمید چرا اردشیر تصمیم گرفته به تهران باز گردد و می‌دانست که نمی‌تواند با تصمیم او مخالفت کند. پس دستی به شانه‌اش زد و‌گفت: باشه هر طور راحتی... برو ما هم دو روز دیگه برمی‌گردیم. تا اون موقع کارهات رو انجام بده که بعدش باید همه وقتت پیش ما باشی.

اردشیر سری تکان داد و بدون هیچ حرفی به اتاق خود رفت.

مریم خانم که نمی‌خواست دروغ‌های همسرش و دو توطئه‌گر دیگر را بشنود، بعد از اردشیر به سمت پله‌ها رفت و همان‌طور که پله‌ها را یکی یکی بالا می‌رفت طوری که همه بشنوند گفت: امیدوارم دلیل خوبی برای بازی امروز داشته باشید وَاِلا پشیمون می‌شید.

داریوش هر دو دستش را روی سرش گذاشت و گفت: خدا لعنتت کنه فرهاد که نمی‌ذاری یک آب خوش از گلوی من پائین بره.

اما نرگس که اصلا نگران هیچی نبود، خود را به پله ها رساند تا به طبقه بالا رفته سرو گوشی آب دهد. همایون خان که متوجه او شد، بدون ملاحظه گفت: بهتره تنهاشون بگذاری. مادرت بهتر میتونه شقایق رو آروم کنه بیا اینجا پیش من بنشین باید توضیح بدید ببینم، این پسر تا کجا می‌خواد پیش بره؟

نرگس که تمام حواسش به طبقه بالا بود با لب‌های آویزان روی مبل کنار پدرش نشست.

داریوش قبلا پدرش را در جریان تهدید فرهاد قرار داده بود حالا طوری که فقط پدرش و کوروش صدایش را بشنوند، گفت: این‌بار دیگه کاملا خلع سلاح شدیم. فکر نکنم چاره‌ای داشته باشیم. اون فکر همه جاش رو کرده. موندم آدمی که دائم الکل می‌خوره و مواد می‌کشه، چطور نقشه‌هایی به این دقیقی پیاده می‌کنه؟


romangram.com | @romangram_com