#گلهای_باغ_سردار_پارت_231
تن صدای خانم سردار نشان میداد عصبانی است و این شقایق را بیشتر میرنجاند. چرا همه از او خشمگین بودند؟ کاش به جای عصبانی شدن راهی برای دور کردن فرهاد از او میافتند. مگر نه اینکه شهرام را با اتحاد هم از زندگی او خارج کرده بودند.
چطور برای خلاص شدن از دست فرهاد هیچ تلاشی نمیکردند؟ آیا آنها از پسر عموی شارلاتان خود بیشتر از شهرام بهپور میترسیدند؟
شقایق به سمت مادرش برگشت و با صدایی که از دور دستها به گوش میرسید، جواب داد: میرم به اتاقم... با من کاری دارید؟
مریم خانم هم مثل کوروش از علت اصلی تصمیم شقایق بیخبر بود؛ اما میدانست که نباید اردشیر را بیشتر کنجکاو کند. او همان دقایق اول متوجه سکوت همسرش، نرگس و داریوش شده بود. و از آنجا که آنها هیچ مخالفتی با این تصمیم ناگهانی نداشتند. حتما باز هم نقشهای کشیده بودند و حضور اردشیر مانع شده بود تا بقیه را مطلع کنند. در این صورت او باید اصل ماجرا را از خود شقایق میپرسید: باشه برو به اتاقت من هم چند دقیقه دیگه میام باید با هم صحبت کنیم.
اردشیر که پشتش را به جمع حاضر در سالن کرده بود. صدای قدمهای شقایق را شنید که به طبقه بالا رفت.
با رفتن او زمزمه خفیفی برخواست که داریوش آن را ساکت کرد؛ زیرا او میدانست که برای سکوتش در آن لحظه حساس باید توضیح قانع کنندهای برای اردشیر داشته باشد. بنابراین او را مخاطب قرار داد و گفت: اصلا باور نمیکنم، چطور شقایق دوباره نظرش نسبت به فرهاد عوض شد؟ این که تا دیشب اصرار میکرد نامزدی رو بهم بزنیم.
بعد از او نرگس هم اظهار نظر کرد: ما هم بازیچهی دست این بچه شدیم یک روز میگه میخوام با اون ازدواج کنم. فرداش پشیمون میشه. پس بگو آقا فرهاد برای چی داره میاد اینجا؟
نگاه کنجکاو اردشیر نرگس مکار را هم به لرزه انداخت. او چنان به سرعت برگشت و به چشمان نرگس نگاه کرد که زن بیچاره ترسید و خود را عقب کشید.
romangram.com | @romangram_com