#گلهای_باغ_سردار_پارت_230
مادر تنها کسی بود که میتوانست خشم اردشیر را کنترل کند. خانم سردار که تا آن لحظه به خاطر شوک این خبر ساکت بود، به سمت پسر بزرگش رفت و گفت: نه عزیزم مطمئن باش، اون پست فطرت هیچ نقطه ضعفی از خواهرت نداره. من حاضرم قسم بخورم.
وضعیت بدی بود شقایق در محاصرهی چشمان کنجکاو خانوادهاش حتی نمیتوانست از آبروی خود دفاع کند.
اردشیر به خود آمد کمی مکث کرد و در ظاهر تسلیم شد: خوب حالا که این تصمیم خودته. من هیچ حرفی ندارم. صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
بعد به شقایق پشت کرد و گفت: وقتی اعتماد نباشه کارها سخت میشه.
با دور شدن اردشیر شقایق احساس کرد که پاهایش قدرت نگهداری بدن ضعیفش را ندارد. به اولین صندلی میز ناهارخوری چنگ زد و آن را به سمت خود کشید. اردشیر چطور به همین زودی قانع شده بود. شقایق آرزو میکرد که برادرانش برای پشتیبانی از او بیشتر سعی میکردند؛ زیرا اعتقاد داشت که اگر همهی آنها راجع به این موضوع همفکری کنند، شاید بتوانند راه چارهای پیدا کنند که بدون صدمه دیدن هیچیک از افراد خانواده فرهاد را سرجایش بنشانند. اما حالا قدرتمندترین پشتیبانش به همین راحتی از جنگیدن برای آزادی خواهرش کنار کشیده و بازی را به مرد خبیثی که او را تحت فشار قرار داده بود، واگذار کرد.
کوروش نیز مثل شقایق از اینکه برادربزرگش پشت او را خالی کرد، متعجب شد. پس تصمیم گرفت به تنهایی با فرهاد روبرو شود و از خواهرش دفاع کند؛ اما قبل از آنکه حرفی بزند، دستی مچ او را گرفت. کوروش به سرعت به سمت کسی که دستش را گرفته بود، برگشت که پنجه خواهر بزرگش دست او را فشرد. این علامت توجه او را به داریوش که سعی داشت، چیزی را به او بفهماند، جلب کرد. داریوش با اشارهی چشم و دست به او فهماند که هیچ حرکتی نکند و حرفی نزند، کوروش بیچاره با این اشارات و فشار محکم دست نرگس درجا میخکوب شد.
اینطور که معلوم بود، اتفاقی افتاده که او هنوز از آن بیخبر بود و مثل همیشه نرگس و داریوش باید توضیح قانع کنندهای برای این سکوت ارائه میدادند.
با کنار کشیدن اردشیر بقیه هیچ حرفی برای گفتن نداشتند. بنابراین نیازی نبود تا شقایق توضیح بیشتری بدهد. پس خواست از جمع خانواده خارج شود که مادرش او را صدا زد: کجا داری میری؟
romangram.com | @romangram_com