#گل‌های_باغ_سردار_پارت_229

همه به او و اردشیر چشم دوخته بودند و کوروش هم که به اندازه اردشیر نگران او بود، مداخله کرد و پرسید: شقایق داداش درست میگه؟ اون عوضی تو رو تهدید کرده؟ راستش رو بگو موضوع چیه؟

شقایق که در محاصره سوال‌های بزرگترین و کوچکترین برادرش قرار گرفته بود، می‌دانست که نباید کوتاه بیاد تا مبادا آن‌ها موفق شوند او را از تصمیمش منصرف کنند. پس گفت: نه این‌طور نیست... چرا باید من رو تهدید کند؟... این تصمیم خودمه.

اردشیر همان‌طور به چهره‌ی شقایق خیره شده بود، یک‌مرتبه کنترل خود را از دست داد و محکم روی میز کوبید: گفتم راستش رو بگو...

شقایق از ترس تکان خورد: داداش... باور کنید، این خواست خودمه... هیچ اجباری درش نیست.

اردشیر یک‌باره خود را به او رساند دست‌هایش را گرفت: من این‌جام... تو نباید بترسی...

سپس با صدایی که از خشم می‌لرزید گفت: اون با چی تو رو تهدید کرده؟ واقعیت رو به من بگو دخترجون.

شقایق خواست دست‌هایش را از دست برادر بیرون بکشد که اردشیر با بیچارگی از او پرسید: اون پست فطرت از تو چی داره؟ عکس؟... فیلم؟... هر چی که باشه من می‌تونم به هر قیمتی اون رو برات بخرم. فقط بگو اون تو رو با چی تهدید می‌کنه؟

حتی داریوش هم که تا آن لحظه بی تفاوت بحث آن‌ها را دنبال می‌کرد از این تهمت بی‌جا شرمنده شد.


romangram.com | @romangram_com