#گل‌های_باغ_سردار_پارت_228

داریوش نگاه سریعی به خواهرش انداخت. هردو متوجه شده بودند که اردشیر با شقایق رفتار متفاوتی دارد. این نگاه برای تاکید این باور بود.

شقایق ته مانده شهامتش را جمع کرد و گفت: راستش من یک تصمیمی گرفتم که می‌خوام شما رو هم در جریان بگذارم.

دیگر صدایی از هیچ‌کس شنیده نمیشد. مثل این‌که دهان همه را با جادویی مخصوص بسته بودند.

شقایق سعی کرد به صورت اردشیر نگاه نکند. همان‌طور که دست‌هایش را به هم می‌فشرد لب باز کرد: من می‌خوام قبل از هر چیز از شما تقاضا کنم به تصمیمی که گرفته‌ام احترام بگذارید و هیچکس سعی نکنه من رو از انجام اون منصرف کنه.

سکوت حاضران نشان می‌داد که آن‌ها هنوز به مهم بودن این مسئله پی نبرده بودند. بنابراین شقایق چاره‌ای نداشت تا آوار تصمیمی که گرفته را بر سر آن‌ها خراب کند: من می‌خوام با فرهاد ازدواج کنم.

چند ثانیه هیچ‌کس نفس نکشید. هیچکس حرکت نکرد. حتی هیچ‌کدام‌ پلک هم نزدند. تا این‌که لادن که از بقیه زودتر به خود آمده بود، دهان باز کرد: اصلا جوک خنده داری نیست.

شقایق با اخمی که ابروهایش را گره زده بود، جواب داد: چون جوک نیست.

اردشیر روی اولین مبل نشست ساعدهایش را روی زانوهایش گذاشت و به سمت جلو خم شد. سرش را پائین انداخت و به پارکت کف سالن چشم دوخت. تنها شقایق انقباض عضلات صورت او را می‌دید. در یک لحظه از جای خود برخواست و به سمت او رفت و در طرف دیگر میز ناهارخوری درست روبروی شقایق ایستاد. دست‌هایش را روی میز گذاشت. به سمت شقایق خم شد و صورتش را در راستای صورت او پایین آورد، طوری که تنها کسی که چشمان او را میدید شقایق بود و با خشمی غیر قابل کنترل پرسید: باز هم تهدیدت کرده؟ شقایق به من دروغ نگو.


romangram.com | @romangram_com