#گل‌های_باغ_سردار_پارت_227

تامل را جایز ندانست داریوش خیلی روشن گفته بود که تهدید فرهاد جدی است. بنابراین او هیچ وقتی برای هدردادن نداشت. به سرعت از پله‌های سنگی پایین رفت. دلش نمی‌خواست وقت را تلف کند، تا مبادا تردیدی که به جانش افتاده بود، بر او غلبه کند.

در سالن طبقه‌ی همکف خانواده‌اش دوتا دوتا یا چند نفری مشغول بودند. زن‌ها با صحبت‌های زنانه و مردها با بازی وقت می‌گذراندند و صدای بچه‌ها از باغ شنیده میشد. هیچ‌کس از دل بیچاره‌ی شقایق خبر نداشت.

شقایق برای این‌که توجه آن‌ها را جلب کند. سرفه کوتاهی کرد: اوهو... اوهو.

چند نفری متوجه شدند؛ اما اکثریت توجهی نکردند. اولین کسی که متوجه رفتار غیر عادی او شد کوروش بود: چی شده خانمی؟ چرا سرفه می‌کنی؟ انگار می‌خواهی چیزی بگی؟

شقایق موهای بلند و یکدستش را از جلوی صورت کنار زد و در این وقت اردشیر که دورتر از بقیه کنار نیلوفر بود، رنگ پریده‌ی او را دید. لب‌هایش خشک شده بود و چشمانش بی‌قرار اطراف را می‌کاوید تا روی صورت برادر بزرگش ثابت ماند.

اردشیر دستش را از دستان نیلوفر بیرون کشید. از جای خود برخواست و با قدم‌های کوتاه به سمت او رفت.

شقایق که می‌ترسید با نزدیک شدن اردشیر جراتش را برای گفتن حرف‌هایی که در سرش هم‌چون آتش زبانه می‌کشید از دست دهد، دو قدم دور شد و خود را پشت میز ناهار خوری رساند تا فاصله‌اش با او حفظ شود.

اردشیر که کنجکاو شده بود پرسید: چی شده عزیزم؟... اتفاقی افتاده؟


romangram.com | @romangram_com