#گل‌های_باغ_سردار_پارت_226

داریوش با تاسف سری تکان داد و گفت: متاسفم اون می‌خواد که قبل از رفتن اردشیر تکلیفش رو با تو روشن کنه.

شقایق این‌بار کوتاه نیامد و خیلی جدی گفت: همین که گفتم. اگر اون شرط و شروط می‌ذاره، باید بدونه که من هم شرطی دارم که اگر قبول نکنه پس قراری هم بینمون نیست.

داریوش که می‌دانست این شرط فرهاد را از کوره به در خواهد کرد خواست مخالفت کند که شقایق از روی تخت برخواست و تمام قد جلوی او ایستاد و به چشم‌های مشکی برادرش خیره شد و بدون پلک زدن با جدیتی که داریوش را به یاد شقایق قبل از تصادفش می‌انداخت، گفت: شما باید راضیش کنید. من مطمئنم که داریوش سردار می‌تونه یک احمق مثل فرهاد رو چند روزی سرگرم کنه.

بعد به سمت در اتاق رفت آن را باز کرد و گفت: من روی تو حساب می‌کنم. پس تا رفتن اردشیر اونو کنترل کن.

داریوش که خلع سلاح شده بود، شانه‌های خود را بالا انداخت. از اتاق خارج و او را با یک دنیا ترس تنها گذاشت.

شقایق باور نمی‌کرد که فرهاد با تهدید این‌که اردشیر را به جاسوسی متهم کند. یک‌بار دیگر داریوش را تحت فشار بگذارد. فرهاد خوب می‌دانست که شقایق امکان ندارد با او ازدواج کند؛ اما توانسته بود یک‌بار دیگر به مقصودش برسد.

پس تنها راه آرام نگه‌داشتن او تا خروج اردشیر کوتاه آمدن شقایق بود که باز هم در نقش نامزدی علاقمند فرو رود، تا فرهاد نتواند، برای عذاب او خانواده‌اش را به دردسر بیاندازد.

اما راضی کردن اردشیر کار مشکلی بود. شقایق تمام محیط اتاقش را با قدم‌های خود پیمود و در آخر تصمیم گرفت موضوع را در میان جمع به اردشیر بگوید تا حضور بقیه افراد خانواده راه مخالفت اردشیر را ببندد.


romangram.com | @romangram_com