#گل‌های_باغ_سردار_پارت_225

شقایق از خشم ملحفه روی تخت را چنگ زد و در دل نالید" شماها این دردسر رو درست کردید و خودتون باید حلش کنید" سپس به طعنه گفت: من هم متاسفم که خانواده‌ام مجبوره اون رو تحمل کنه... شما مطمئن هستید، اون قبلا هم با تهدید من را مجبور نکرده تا باهاش نامزدشم؟

داریوش یک مرتبه قرمز شد و گفت: خوب ما هنوز هم نمی‌دونیم تو چرا قبول کردی با اون ازدواج کنی؟ اما حالا من هم به این موضوع مشکوک شدم که این عوضی دفعه قبل هم تو را تهدید کرده. در این صورت چرا تو باید کسی مثل هومن شاکری رو رد کنی و با کسی به این منحوسی نامزد شی؟ این اصلا منطقی نیست.

شقایق با خود گفت " اون کسی که من به خاطرش هومن شاکری را رد کردم فرهاد نبود داریوش جان بلکه شهرام بوده و من مطمئنم که همه شما این رو می‌دونید. "

سپس به داریوش که منتظر جواب او بود گفت: من تلافی این کار رو سر اون پست فطرت درمیارم . حالا ببینید چطور جواب اون رو میدم.

داریوش که فکر نمی‌کرد، شقایق این‌طور از کوره در برود. خود را جمع و جور کرد و دوباره شد همان داریوش مغرور و جدی قبل، از روی تخت بلند شد. روبروی شقایق ایستاد و گفت: من نمی‌خوام تو را مجبور کنم که خلاف میلت عمل کنی؛ اما جون برادرم و همین‌طور حیثیت خانوادگیمون بستگی به تو داره. خوب فکرهات رو بکن و زودتر به من جواب بده، تا راهی برای توضیح دادن به اردشیر پیدا کنیم. چون من می‌دونم اون راضی نمیشه تو خودت را قربونی کنی تا مشکلی براش پیش نیاد، پس نباید از این موضوع بویی ببره.

شقایق چشم‌هایش را بست تا داریوش نفرتش را از نگاهش نبیند و با همان چشم‌های بسته جواب داد: باشه قبول می‌کنم؛ اما باید قبل از این‌که بخواهد با تهدید دیگه‌ای بیشتر اخاذی کنه کارهامون را سر و سامان بدیم و از اینجا بریم.

داریوش که شنیدن این جمله برایش از هر چیزی مهمتر بود، با لبخندی که دندان‌های سفیدش را نمایش می‌داد گفت: عزیزم قول میدم هر چه زودتر این‌کار رو بکنم.

شقایق با خشمی که در صدایش هر لحظه اوج میگرفت اضافه کرد: در ضمن یک شرط دارم. اون نباید تا وقتی داداشم اینجاست، دورو بر ما پیداش بشه.


romangram.com | @romangram_com