#گلهای_باغ_سردار_پارت_224
داریوش گفت: نمی دونم اما هر کاری از اون برمیاد، از آنجا که شرکای بازیهای شبانهاش از هر قماشی هستند، ممکن است واقعا برای داداش دردسر درست کنه.
شقایق اعتراض کرد: من نمیفهمم اون چه دردسری برای داداش اردشیر میتونه، درست کنه که برای هیچکدام از ما نمیتونه، فکر کرده ما با این تهدید مسخره جا میزنیم؟
داریوش صبورانه سعی کرد به دخترک نادان حالی کنه که منظور فرهاد چیست: عزیزم داداش اردشیر بعد از سی سال به کشور برگشته... این احمق کافیه از یک نفر بخواد که تهمت بیجایی به اردشیر بزنه. آنوقت میبینی که تا بیاییم ثابت کنیم که اون حرفها فقط تهمت بوده ممکنه اردشیر مدتها درگیر بازجویی و یا حتی زندان بشه که این اصلا خوب نیست.
شقایق به موهایش چنگ زد و غرید: پس میخواد داداشم را به جرم مخالفت با خودش توی دردسر بندازه!
و با التماس از داریوش پرسید: اون میتونه همچین کاری بکنه؟
داریوش که خودش بیشتر از شقایق نگران بود جواب داد: هر کاری از این افعی برمیاد. من از تهمت جاسوسی میترسم ،خواهش میکنم که تو تا وقتی اردشیر اینجاست اون رو تحمل کن. وقتی داداش رفت من یک فکری به حالش میکنم که دوروبر تو آفتابی نشه.
شقایق به نفس نفس افتاده بود. احساس میکرد، راه گلویش بسته شده. داریوش که حال او را دید، از بطری که شقایق روی عسلی گذاشته بود، لیوان آبی پر کرد و لیوان را به لبهای او چسباند: بیا آب بخور. داری خفه میشی.
شقایق جرعهای آب خورد و با سرفه راه تنفسش را باز کرد. داریوش نفس راحتی کشید و گفت: متاسفم که اون روزها که تو اصرار میکردی، میخواهی با اون ازدواج کنی. بیشتر مقاومت نکردم و اجازه دادم پای اون روانی توی خونمون باز بشه.
romangram.com | @romangram_com