#گلهای_باغ_سردار_پارت_223
شقایق بدون اینکه از اینکار سر در آورد به اتاقش رفت و در آنجا با داریوش که روی تخت نشسته بود، روبرو شد: بیا تو، در را هم ببند که کسی مزاحممون نشه.
شقایق همانطور که در را میبست پرسید: چی شده داداش اتفاقی افتاده؟
داریوش وقت نداشت که مقدمه چینی کند. او نمیخواست اردشیر متوجه غیبت همزمان آن دو شود. پس یک راست رفت سر اصل مطلب: فرهاد صبح با من تماس گرفت. متاسفانه اوضاع اصلا خوب نیست.
شقایق که پشتش به اردشیر گرم شده بود خیلی خونسرد جواب داد: اصلا برام مهم نیست که او چرا تماس گرفته، نمیخوام به هیچ عنوان حتی یک بار دیگه ببینمش یا باهاش حرف بزنم.
داریوش دستهایش را درهم گره کرد تا اعصابش را کنترل کند و توضیح داد: اما تو مجبوری یک مدت دیگه تحملش کنی. الان دیگه من فقط به خاطر کارخونه نگران نیستم، نگرانی من داداشه.
شقایق جا خورد و با وحشت پرسید: داداش؟ منظورت چیه؟
داریوش کمی جابه جا شد و دست شقایق را که ایستاده بود گرفت و او را روی تخت کنار خود نشاند. اینبار با نگرانی واقعی توضیح داد: این جونور تهدید کرده که اگر تو بخواهی نامزدی رو به هم بزنی اون هم نمیذاره اردشیر دیگر از ایران خارج بشه.
شقایق ناباورانه پرسید: مگر میتونه!؟ آخه چطور میخواد اینکار رو بکنه؟
romangram.com | @romangram_com