#گلهای_باغ_سردار_پارت_222
همین که اردشیر خواست، برای شقایق توضیح دهد که اشتباه میکند. لادن را دید که به سمت آنها میآید و بلند بلند آنها را صدا میزد: دایی اردشیر، خاله شقایق صبحانه آماده است همه منتظر شما هستند.
اردشیر دستی برای لادن تکان داد و با صدایی آرام به شقایق گفت: امشب باید با تو تنها صحبت کنم. پس کمی دیرتر بخواب.
همان موقع به لادن رسیدند و اردشیر یک دستش را دور شانه او و دست دیگرش را دور شانه شقایق انداخت و گفت: بریم صبحانه بخوریم که من خیلی گرسنمه.
***
حالا دیگر اردشیر و شقایق رازی مشترک داشتند که آنها را بیشتر به هم نزدیک میکرد، ولی همیشه یک نفر بود که برای دور کردن شقایق از آرامش نقشههای عجیب داشته باشد. کسی که حتی به پچپچهای او با برادرش حسادت میکرد.
بچهها برای بازی به ساحل رفتند و اردشیر در تمام این مدت بدون هیچ نگرانی با پدر و مادرش گپ زد. او نمیدانست در فاصله صبحانه تا ناهار اتفاقات مهمی افتاده است.
اردشیر که موقع صرف ناهار متوجه نگاههای خشمگین نرگس شده بود خطر را حس کرد و وقتی زنها در حال جمع کردن میز بودند بدون توجه به شقایق به سمت لادن رفت و او را به حرف گرفت تا کمی از توجه نرگس به شقایق را کم کند. البته برنامهاش برای صحبت با تک تک افراد خانواده جدی بود و حالا نوبت خانواده نرگس رسید که به سوالهایش جواب دهند.
در این فاصله داریوش به شقایق اشاره کرد که همراهش به طبقه بالا برود.
romangram.com | @romangram_com