#گلهای_باغ_سردار_پارت_221
اردشیر سری تکان داد و گفت: راستش من هم کنجکاوم بدونم، چی باعث شده که اصلا سراغ تو نیاد. خودت مطمئنی همان روزی که میخواستی بری پیشش تصادف کردی؟ یعنی قبل از آن شما هیچ اختلافی نداشتید؟
شقایق با درماندگی گفت: نمیدونم. منم خیلی در این مورد فکر کردم؛ اما دیدنش توی پاساژ و تلفنش به اتاقم نشان میده که باید مشکلی پیش اومده باشه که به من نزدیک نمیشه. در ضمن من یادم اومد زمانی که برای فیزیوتراپی به بیمارستان میرفتم، اونو با همون شخصی که اون شب تو پاساژ بود و همون موتور سیکلت، دیده بودم. ولی کوروش فکر من رو به سمت دزدای کیفم منحرف کرد.
اردشیر خندید و گفت: مثل اینکه داداش کوچولوی ما هم در این توطئه شریکه، تا حالا فکر میکردم، مجری این برنامه نرگسه. انگار همه با هم دست به یکی کردند تا تو رو از اون دور نگهدارند و دلیل آن فقط یک چیزه.
شقایق کنجکاوانه پرسید: چی؟
اردشیر از جای خود برخواست و دست شقایق را گرفت و در بلند شدن به او کمک کرد و گفت: ارثیهی تو.
شقایق که میدانست اردشیر از چه صحبت میکند. گفت: اون ارثیه فقط مال من نیست، مال تمام خانواده است، من فقط از اون نگهداری میکنم تا شر فرهاد از سر خانوادهام کم شه بعد سهم هر کسی را به خودش میدم.
اردشیر بازوی او را گرفت و با هم به سمت ویلا براه افتادند و گفت: این حرفها را حتما داریوش و نرگس به تو گفتن. اما عزیزم تو از یک چیزی خبر نداری.
شقایق گفت: نه فقط آن دوتا ، پدر و مادر و همینطور بقیه متفق القول همین رو میگن.
romangram.com | @romangram_com