#گل‌های_باغ_سردار_پارت_220

شقایق جواب داد: بله، همه این موضوع را بارها برام گفتن.

اردشیر ادامه داد: آن سال که مادربزرگ فوت کرد. پدربزرگ راضی نشد که به تهران برگرده. تو هم که نمی‌خواستی پیرمرد رو تنها بگذاری با رضایت خودت کنارش موندی. آن موقع دیگر فرصت خارج شدن از خونه رو پیدا کردی، قبل از آن نخواسته بودی مادربزرگ را با پرستارش تنها بگذاری ولی بعد از فوت اون پدر بزرگ تو رو تشویق می‌کنه که زمانی رو برای تفریح و ورزش به خودت اختصاص بدی.

شقایق با کنجکاوی پرسید: چطوری؟

اردشیر توضیح داد: با خریدن اتومبیل. پدربزرگ با خریدن آن ماشین از تو خواست که بیشتر از خانه بیرون بری و همان ماشین باعث آشنایی تو و شهرام شد.

نام شهرام چهره‌ی جوانی که عکسش در دفتر خاطرات بود، را جلوی چشمان شقایق به تصویر کشید. همان کسی که وقتی برای خرید با فرهاد رفته بود، با او روبرو شد؛ اما نتوانست صحبت کند. چون او با شنیدن نام حلقه، مثل پلنگی زخمی از آن‌جا دور شد و شقایق هیچ راه ارتباطی با او نداشت.

اردشیر نگاهی به چشمان خواهر کوچکش انداخت. او طوری به دریا خیره شده بود که چیز دیگری نمی‌دید. اردشیر دستش را جلوی صورت او بالا و پائین برد، تا حواسش را به خود جلب کند. شقایق که با این‌کار اردشیر رشته افکارش پاره شد. عذر خواهی کرد: ببخشید یک مرتبه حواسم پرت شد.

اردشیر خندید و گفت: درکت می‌کنم. آن‌طور که تو برام نوشتی این آقا شهرام پسر برازنده‌ایه. خوب باید هم حواست پرت بشه.

شقایق با صداقت گفت: نه داداش اشتباه نکنید، من الان به اون آقا هیچ احساسی ندارم. فقط می‌خوام بدونم چه اتفاقی افتاده که اون در این سه ماه و نیم هیچ سراغی از دختری که قرار بوده باهاش ازدواج کنه، نگرفته؟


romangram.com | @romangram_com