#گل‌های_باغ_سردار_پارت_219

شقایق پرسید: من چه زمانی با شما صحبت کردم. همان صحبتی که میگی اولین و آخرین بار بوده؟

اردشیر گفت: خوب فکر میکنم اواخر شهریور بود. تو از من خواستی که تلفنی صحبت کنیم. اون موقع برام توضیح دادی که با داریوش دعوا کردی و به اون‌ها گفتی که فردا می‌خواهی برای شرعی کردن عقد خودت با شهرام به محضر بری و این‌طور که گفتی آن شب نرگس به تو سیلی زد و گفت که نمی‌گذاره تو هر کاری می‌خواهی بکنی.

ادامه داد: بعدش چی شد صبح که رفتی چه اتفاقی افتاد؟ بگو.

شقایق لبخند زد: من همه چیز رو از آن شب به بعد برات تعریف می‌کنم؛ اما شما هم باید هر چی که قبل از آن شب اتفاق افتاده را برام بگی.

بعد با یک مکث کوتاه همه اتفاقات را از زمان بهوش آمدنش در بیمارستان تا لحظه‌ای که او را در فرودگاه دیده بود، تعریف کرد: خوب حالا که همه چیز رو میدونی لطفا شما هم هر چه در مورد من میدونی بگو.

اردشیر نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: نیم ساعت طول کشید تا توهمه چیز را تعریف کنی. فکر می‌کنی الان صبحانه حاضر شده باشه و همه منتظر ما باشند؟

شقایق بی تفاوت گفت: مهم نیست. البته بیشترشون تا ده می‌خوابند؛ ولی حتی اگه منتظر ما هم باشند. من امروز باید همه حقیقت رو بدونم.

اردشیر چاره‌ای نداشت با این‌که نمی‌خواست با صحبت‌هایش شقایق را علیه افراد خانواده تحریک کند؛ اما مجبور بود، او را از بی خبری در آورد. پس سعی کرد، به‌طور خلاصه برای شقایق توضیح دهد که چه چیزهایی می‌داند. در این‌صورت وقت بیشتری پیدا میکرد که از مقصود اصلی خواهر و برادر هایش با خبر شود و بدون اینکه بین شقایق با بقیه را به هم بزنه به او کمک کنه: خوب بهتره از دو سال پیش شروع کنم... تو می‌دونی که به علت بیماری مادربزرگ تو و پدربزرگ اومدید این‌جا و توی این ویلا تا روزی که پدربزرگ فوت شد، زندگی کردی؟


romangram.com | @romangram_com