#گل‌های_باغ_سردار_پارت_218

شقایق از جا برخواست و به عادت همیشه که موقع فکرکردن راه می‌رفت شروع کرد به این‌طرف و آن‌طرف رفتن بعد یک‌باره ایستاد.

آفتاب تازه طلوع کرده بود و نسیم خنکی از دریا به صورتش می‌خورد شقایق اشک‌هایی را که در چشمان مشکی‌اش زندانی بود، رها کرد و رو به اردشیر نمود: متشکرم که اومدید... متشکرم، خدا رو شکر می‌کنم که شما راضی شدید، به خانه برگردید.

اردشیر از صحبت‌های او سر درنمی‌آورد؛ اما متوجه شد که شقایق از چند دقیقه قبل آرامتر شده: خوب حالا بیا بشین و همه چیز رو از آن شبی که برای اولین و آخرین بار با هم صحبت کردیم برام تعریف کن.

شقایق این‌بار با هیجان پرسید: با هم صحبت کردیم؟ کی؟ منظور شما کدام شب است؟

اردشیر کلافه شد و گفت: شقایق طوری حرف میزنی که انگار کس دیگه‌ای این مدت با من در ارتباط بوده و تو کس دیگری هستی.

شقایق روی ماسه‌ها جلوی پای برادرش زانو زد و گفت: راستش آن کسی که تمام این مدت با شما در ارتباط بوده منم؛ اما من بعد از تصادف همه چیز رو فراموش کردم و حالا تنها کسی که می‌تونه واقعیت‌هایی را که به یاد نمی‌یارم رو برام بگه شمایی.

اردشیر باور نمی‌کرد، خواهر و برادرش و حتی مادرش تمام این مدت به او دروغ می‌گفتند و موضوع فراموشی شقایق را بعد از تصادف با این مهارت مخفی کرده بودند. او متوجه شده بود، توضیحات نرگس و داریوش کافی نیست؛ اما این‌که آن‌ها موضوع به این مهمی را از او پنهان کنند، حرف دیگری بود. یعنی آن‌ها مطمئن بودند که شقایق هم راجع به این اتفاق حرفی به او نخواهد زد؟

اردشیر با دو دست سرش را محکم گرفت: دارم دیونه میشم، عزیزم یعنی تو بعد از تصادف دچار فراموشی شدی و اون‌ها از این فرصت استفاده کردند و هر چه دروغ می‌تونستند به تو گفتن، حتی به من هم دروغ گفتند؟


romangram.com | @romangram_com