#گلهای_باغ_سردار_پارت_217
شقایق دستپاچه شد. اگر اردشیر از صحبت در این مورد پشیمان میشد شایددیگر کسی راجع به آن موضوع حرفی نمیزد و او باز هم در بیخبری باقی میماند: نه خواهش میکنم تورو خدا هر چیزی در این مورد میدونی به من بگو.
اردشیر گیج شد: خواهر خوشگل من، تو چت شده؟ من باید چی بگم؟ من همه چیزو از خود تو شنیدم. حالا باید چه چیزی بیشتر از آن که برام گفتی به تو بگم؟
شقایق سعی کرد، افکارش را مرتب کند: بیاید قدم بزنیم. همانطور که گفتید، نرگس ممکنه ما رو زیر نظر داشته باشه، اینجا ایستادن ما اون رو کنجکاو میکنه.
هر دو به راه افتادند. اردشیر کُنده درخت بزرگی را کنار ساحل به او نشان داد: بیا بنشین اینجا. اینطوری یکی از ما مسیر ویلا را زیر نظر داره، اگه کسی به دنبالمان آمد، بتونیم ببینیم. حالا برام بگو چرا اینقدر آشفتهای؟
شقایق دست اردشیر را که حالا روبرویش نشسته بود گرفت: معذرت میخوام واقعا شوکه شدم. باید اول بدانم شما چه چیزهایی میدونی و از کی شنیدی؟ تا بتونم اونها را به چیزهایی که خودم میدونم ربط بدم. پس لطفا بدون کم و کاست بگو چقدر در مورد شهرام میدونی و چه کسی این اطلاعات را به شما داده؟
این سوال اردشیر را بیشتر نگران کرد آیا این دختر داشت او را امتحان میکرد، به او هم مثل بقیه خواهر و برادرهایش شک داشت. اردشیر برای جلب اعتماد او گفت: من فقط همان چیزهایی رو میدونم که تو خودت برام مینوشتی، درسته که من جواب ایمیلهای تو رو نمیدادم؛ اما همهی آنها را میخوندم در ضمن تو خودت از من خواسته بودی برای اینکه هیچکس از ارتباطمون با خبر نشه حرفی به مادر نزنم و هیچ ایمیلی را جواب ندم که مبادا لادن که همیشه توی کامپیوتر و گوشی تو سرک میکشید، تصادفا از ارتباط ما با خبر شه و بخواهد موضوع را به داریوش و مادرش بگه. البته از نظر من اصلا مهم نبود که آنها این موضوع را بدانند این خواست تو بود.
شقایق لبخندی زد و گفت: پس لطفا بگو چقدر میدونی؟
اردشیر دلخور شد و گفت: تو چرا یک ریز میپرسی که من چقدر میدونم؟ خوب من که گفتم تمام آن چیزی که تو برام نوشته بودی رو میدونم؛ چون با کسی غیر از تو در این مورد صحبت نکردم.
romangram.com | @romangram_com