#گل‌های_باغ_سردار_پارت_216

به صورت اردشیر نگاه کرد. نمیشد از صورت آرام او چیزی فهمید.

اردشیر با لبخند گفت: اگه می‌خواهی توجه نرگس را که پشت پنجره در حال تماشای ماست جلب نکنی، حرکت کن.

وقتی دید شقایق مثل یک چوب خشک به او زل زده به آرامی گفت: چی شده؟ چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟ باشه معذرت می‌خوام. می‌دانستم که نباید جلوی اون‌ها حرف بزنم به همین خاطر تا الان صبر کردم. حالا راه بیفت.

شقایق کنار او راه میرفت؛ اما هنوز در بهت بود. نمی‌دانست که اردشیر چطور از موضوع با خبر شده؟ پس او بیشتر از شقایق اطلاعات داشت. ضربان قلبش شدت گرفت. در سرش بلوایی بود آن‌قدر سوال در ذهن داشت که نمی‌دانست کدام را اول بپرسد. اردشیر که سکوت او را دید پرسید: شقایق چی شده؟ چرا مبهوت شدی؟ من حرف بدی زدم؟ نکنه رابطه شما به هم خورده؟... خوب دختر یه حرفی بزن داری نگرانم می‌کنی؟

بالاخره شقایق دهان باز کرد: شما می‌دانید؟

اردشیر گونه او را نوازش کرد و گفت: عزیزم این چه سوالیه می‌پرسی؟

شقایق با دلخوری گفت: کی به شما گفته؟ مادر؟

اردشیر با لحنی نگران پرسید: تو حالت خوبه؟ اگه نمی‌خواهی راجع بهش حرف بزنی اشکالی نداره. من فقط...


romangram.com | @romangram_com