#گلهای_باغ_سردار_پارت_215
شقایق موهای مشکی زیبایش را پشت گوش زد و روی پنجه بلند شد صورت برادر را بوسید و با کنجکاوی پرسید: صبح بخیر. میخواهی بری پیاده روی؟
اردشیر دستهایش را از جیب در آورد و شالی که شقایق روی شانه انداخته بود و به خاطر نگه داشتن گلها از روی دوشش سر خورد محکمتر به دور او پیچید: میخوام قدم بزنم دوست داری با من بیای؟
شقایق بدون تامل جواب داد: این گلها را میبرم داخل، کفش مناسبی میپوشم، گوشیم رو برمیدارم؛ زیاد طول نمیکشه.
اردشیر که به همان اندازه شقایق از این فرصت با هم بودن هیجان زده بود گفت: عجله نکن، یک ژاکت گرم بپوش. من همینجا منتظرت هستم.
سه دقیقه بعد شقایق خود را به اردشیر رساند: گفتم که عجله نکن!
شقایق همانطور که بازوی او را گرفته بود به سمت دریا به راه افتاد و گفت: نرگس را دیدم و گفتم که با شما برای قدم زدن میام. سویشرت هم دم دست بود و فقط پوشیدن کفشم وقتم رو گرفت.
وقتی از ویلا خارج شدند، اردشیر بی مقدمه از او پرسید: خوب از شهرام چه خبر؟
شقایق مثل برق گرفتهها ایستاد. باورش نمیشد! آیا این کلمات را شنیده یا فکر میکرد که اردشیر آنها را به زبان آورده؟
romangram.com | @romangram_com