#گل‌های_باغ_سردار_پارت_214

بعد با کمی مکث که توجه پدرش را جلب کرد ادامه داد: اما اگر شما در آن مورد متاسف هستید؛ چرا اجازه دادید که شقایق با فرهاد نامزد بشه؟ البته من هنوز هم باور نمی‌کنم که شقایق خودش این پیشنهاد را داده باشد. مگر این‌که موضوعی در میان باشه و من هنوز از آن بی‌اطلاع باشم.

آقای سردار که از سوال اردشیر غافلگیر شده بود با تردید پرسید: یعنی میخواهی بگی یکی از ما اونو مجبور به قبول این نامزدی کرده؟

اردشیر به سئوال هوشمندانه پدرش لبخند زد: نه اما فکر می‌کنم خود فرهاد با تهدید اونو مجبور به قبول این پیشنهاد کرده و هیچ‌کدام از شما برای خروج از این موقعیت به شقایق کمک نکردید.

با صدایی که خشم درونش را کاملا واضح نمایان میکرد ادامه داد: اگر فرهاد، خواهرم رو مجبور کرده باشه، اگر اون شقایق را با جون یکی از شما تهدید کرده باشه خودم حسابش رو می‌رسم.

همایون خان که مطمئن بود اردشیر کاری را که می‌گوید، انجام خواهدداد. سکوت کرد تا مبادا کلمه ای بگوید و به آتش خشم پسرش دامن بزند.

***

صبح روز بعد زمانی که اردشیر در باغ قدم میزد، شقایق را دید که برای تزیین میز صبحانه گل می‌چیند.

اردشیر لباس گرم پوشیده و کفش ورزشی به پا آماده خروج از ویلا بود: صبح بخیرکوچولو.


romangram.com | @romangram_com