#گلهای_باغ_سردار_پارت_213
خانم خانه هم که دستورات لازم برای صبحانه را داده بود، به طبقه بالا رفت تا برای مسافرت آماده شود.
اردشیر زودتر از بقیه از خواب بیدار شد در حقیقت او باید تازه میخوابید؛ زیرا ساعت در محل زندگی او ده ساعت با ایران تفاوت داشت. بنابراین پس از آنکه دوش گرفت، لباس مناسبی پوشید، گشتی در حیاط زد و بدون آنکه به پشت ساختمان سر بزند به داخل بازگشت و چون حوصلهاش سررفته بود به طبقه دوم رفت؛ اما آنجا همهی اعضای خانواده در خواب بودند. پس بهترین راه را برای بیدار کردن آنها پیدا کرد. یک سی دی آهنگهای شاد در بین آلبومهای کنار پخش صوت بزرگ خانه پیدا کرد و وقتی صدای آن را تا آخر بلند کرد به یکباره ضبط را روشن کرد. صدای بلند سامی بیگی که از دل دیونه اش شکایت میکرد همه را از خواب بیدار کرد و از آنجا که آهنگی که در حال پخش شاد بود، همه با لبخند از اتاقهایشان خارج شدند.
اردشیر روی مبل بزرگ نشست. پاهای کشیدهاش را روی هم انداخت و خروج افراد خواب آلود را از اتاقها تماشا میکرد و از اینکه بین آنها بود، لذت میبرد.
خوردن صبحانه خیلی طول نکشید، هر کس لقمهای خورد و برای آمادهشدن به سرعت میز را ترک کرد. ساعت ده صبح همه از منزل سردار خارج شدند. تا برای ناهار به ویلای پدربزرگ برسند؛ اما ترافیک پنجشنبه باعث شد، تا ناهار را در رستوران مجلل هتل دیزین بخورند. پس از صرف ناهار بلافاصله حرکت کردند و سه ساعت بعد را نیز در ترافیک معطل شدند؛ اما بالاخره به ویلا رسیدند.
اردشیر در طول راه دو بار ماشین عوض کرد. هر بار در ماشین یکی از برادرهایش با آنها هم سفر شد. تا آنجا که میتوانست، از آنها سوال پرسید. اینکار نرگس را بیشتر از قبل نگران کرد. او مطمئن بود که اردشیر از این کارها هدف بخصوصی دارد.
شب به یاد ماندنی برای همه افراد خانواده با شام مفصلی که داریوش برای بازگشت برادرش داد، ویژه شده بود. پس از بازگشتن به ویلا لادن آهنگ شادی گذاشت و همه را مجبور به رقصیدن کرد. حتی آقای سردار بزرگ هم با او رقصید. این باعث تعجب همه شد. بچهها بعد از ساعت یازده به خواب رفتند و بزرگترها با دیدن تلویزیون سرگرم شدند. اردشیر با پدرش و آقای بزرگمنش شطرنج بازی کرد و کلی صحبت کرد. وقتی خواهر و برادرهایش تک تک برای خواب سالن را ترک کردند او دوباره با پدرش تنها شد. از آنجا که هر دو پس از سالها بدون حضور کسی با هم تنها شده بودند، باز کردن سر صحبت کمی مشکل بود؛ اما بالاخره اردشیر سکوت را شکست و گفت: پدر میتونم یک سئوال بپرسم؟
آقای سردار از مطرح شدن هرسوالی از طرف اردشیر میترسید. با این حال دل را به دریا زد و گفت: پسرم من هیچ توضیحی برای اتفاقاتی که آن زمان افتاد ندارم، جز اینکه آن روزها فکر میکردم پافشاری من برای ازدواج تو با فرناز به صلاح تو و دختر برادرم است.
اردشیر سری تکان داد و گفت: اما سوال من در این مورد نیست. من مدتهاست که آن موضوع را به فراموشی سپردم. همانطور که قبلا گفتم نمیخواهم آن روزها رو به یاد بیارم.
romangram.com | @romangram_com