#گل‌های_باغ_سردار_پارت_212

***

فصل ششم: ناجی بزرگ

صبح خیلی زود کوکب خانم خود را به آشپزخانه‌ی طبقه دوم رساند، تا برای میهمانان صبحانه آماده کند.

چند دقیقه بعد خانم سردار هم که دلشوره‌ی پذیرایی از میهمان ویژه بی‌خوابش کرده بود به او ملحق شد: چرا دیشب آن‌قدر زود رفتی؟

کوکب خانم جواب این سوال را از قبل آماده کرده بود: یک کم کار داشتم. بعد هم دیدم شما سراغم رو نگرفتین، گفتم شاید با من کاری نداری.

بعد بی‌اختیار بازویش را که شب قبل از شدت فشار پنجه‌های فرهاد کبود شده بود و هنوز درد می‌کرد، با دست دیگرش لمس کرد و از درد چهره‌اش درهم شد.

مریم خانم توضیح داد: پیر شدی دیگه... این‌طور مواقع که خونه شلوغه بهتره جایی نری. می‌دونی که وقتی نیستی همه چیز به هم می‌ریزه.

این جملات که معلوم نبود، تعریف است یا تادیب. به کوکب خانم هشدار داد که بزودی اردشیر را خواهد دید.


romangram.com | @romangram_com