#گلهای_باغ_سردار_پارت_211
مریم خانم پیش قدم شد: من و پدرت میخواهیم، کمی با تو صحبت کنیم. بهتره امشب رو با ما بگذرونی.
اردشیر که میدانست مادر و پدرش در چه موردی میخواهند، با او صحبت کنند. جواب داد: باکمال میل! البته فقط یک ساعت؛ چون شما هم امروز خسته شدید و باید استراحت کنید.
وقتی همهی بچهها به اتاقهایشان رفتند. اردشیر یکبار دیگر مادرش را در آغوش گرفت و هر دو با گریه از کنار هم بودن تشکر کردند و مادر باز هم گفت: ممنونم عزیزم که اومدی خونه.
اردشیر کنار او نشست و به آقای سردار که روبرویش نشسته بود و با حسرت نگاهش میکرد، گفت: خواهش میکنم، بیایید از گذشته هیچ حرفی نزنیم و اینطور فکر کنید که من گم شده بودم و امشب تونستم شما رو پیدا کنم. دلم نمیخواد اون خاطرات، این روزهام رو خراب کنه.
و با صدایی پر از التماس پرسید: اینکار را میکنید؟
مادر و پدر که خودشان هم به همان اندازه نگران مرور خاطرات بودند با سر این درخواست را پذیرفتند و مریم خانم به او گفت: اینطوری خیلی بهتره عزیزم؛ چون خواهر و برادرهات خیلی کنجکاو هستند، در مورد گذشته بدانند. حالا با این توضیح که تو نمیخواهی هیچ حرفی در آن مورد بزنی، مجبور میشن که قضیه را همینجا رها کنند.
اردشیر که صدای قدمهایی را از پلهها شنیده بود. با دست به مادرش اشاره کرد که ساکت باشد و بلند گفت: شما خسته هستید مادر. بهتره کمی استراحت کنید تا برای مسافرت فردا آماده شید.
در این وقت خانم و آقای سردار صدای پای کسی را که از پلهها به سرعت بالا میرفت شنیدند و همایون خان با رنجش گفت: نرگس هنوز نخوابیده... بهتره بریم بالا، تو هم بخواب پسرم یک وقت دیگه با هم دردو دل میکنیم.
romangram.com | @romangram_com