#گلهای_باغ_سردار_پارت_210
هومن زیر آنهمه نگاهی که به یکباره به او دوخته شد. دوام نیاورد و سرش را همچون پسر بچهای خجالتی پایین انداخت.
کوروش که دوست دوران کودکیش را در آن حال دید از جای برخواست و دستش را روی شانه او گذاشت: ای بابا کجا به این زودی؟
هومن دستی به پشت شانه کوروش زد: دیگه رفع زحمت میکنم . شما هم فردا مسافرید و باید استراحت کنید.
آقای سردار از جای خود برخواست و به او گفت: پسرم تو هم اگر دوست داری میتونی بیای.
هومن از خدا میخواست، اما ترجیح داد، برای احترام به لاله تا زمانی که رسما نامزد نشدهاند، با او به مسافرت نرود. پس جواب داد: خیلی ممنون. انشاالله دفعه بعد مزاحم میشم. حالا اگه اجازه بدید مرخص شم.
سپس با همه دست داد و از زنها برای پذیرایی تشکر کرد. آخرین نفری که هومن خواست با او خداحافظی کند، اردشیر بود. پس همانطور که با او دست میداد، گفت: اردشیر خان از آشنایی با شما خوشحال شدم. امیدوارم قبل از اینکه برید، دوباره شما را ببینم. راستی من و خانوادهام ایتالیا زندگی میکنیم؛ اگر انشاالله وصلتی بین دو خانواده سر بگیره بعد از ازدواج لاله خانم هم اونجا سکونت خواهدکرد. پس از شما میخوام هر وقت به ایتالیا آمدید، به کلبه ما هم سر بزنید. سر افرازمون میکنید.
اردشیر که هومن را در همان نگاه اول تاییدکردهبود با رضایت جواب داد: ممنون که دعوتم کردید. شما هم باید حتما پیش من بیایید. خوشحال میشم.
لاله برای بدرقهی هومن تا حیاط او را همراهی کرد و با ریموت در باغ را برایش باز کرد و بعد از صحبتی کوتاه از او خداحافظی کرد. با بیرون رفتن اتومبیل هومن، در باغ را بست و به ساختمان برگشت. شنید که اردشیر گفت: خوب راستش من خوابم نمیاد چون من همیشه این ساعت سر کار هستم. پس تا وقتی من عادت کنم، شبها اینجا بخوابم. یک هم زبون برای شب ها لازم دارم. پس به نوبت کشیک بدید.
romangram.com | @romangram_com