#گلهای_باغ_سردار_پارت_209
طولی نکشید که هر نفر چند تا کادو دریافت کرد.
وقتی شلوغ کاری کادو دادن تمام شد، یاس به بچهها که از این موقعیت استفاده کرده بودند و هنوز مشغول بازی بودند گفت: بچه ها باید بروند، بخوابند. صبح میخواهیم بریم شمال. هر کس خواب بمونه نمیبریمش.
همهمهای در سالن پیچید هر کس چیزی میگفت که اردشیر با کنجکاوی پرسید: مگر بچهها مدرسه ندارند؟
داریوش جواب داد: چرا ولی فردا پنجشنبه است و آنها تعطیل هستند و خوشبختانه شنبه هم یک تعطیلی داریم. اینطوری سه روز همه باهمیم. من شنبه آخر شب برشون میگردونم که صبح بتونند برن مدرسه. شما هم میتونید تا هر وقت خواستید، اونجا بمونید.
بچه ها با بیمیلی برای خواب به طبقهی بالا رفتند و هومن که دل کندن از لاله برایش سخت بود از جای خود برخواست و کنار گوش لاله از جدایی شکایت کرد: دلم نمیخواد برم... کاش زودتر نامزدی رسمی بگیریم. تازه توی مسافرت دوری سختتر هم میشه.
لاله با گونههای سرخ جواب داد: هر وقت پدر و مادرتون آمدند، میتونیم به فاصله یک هفته مراسم بگیریم. پدر و مادر من هیچ مشکلی ندارند.
هومن موهای لاله را از روی صورتش کنار زد و گفت: بیا کمکم کن، خداحافظی کنم.
بعد هر دو به سمت جمع بزرگترها رفتند و لاله به آرامی گفت: مامانبزرگ... بابابزرگ آقای شاکری دارند تشریف میبرند.
romangram.com | @romangram_com