#گل‌های_باغ_سردار_پارت_208

داریوش شانه ای بالا انداخت: نمی‌دونم. ولی انگار هنرپیشه‌ی خوبیه. حسابی گولمون زد.

مادر و دامادها از جمله هومن و سپس زن برادرها یکی پس از دیگری سوغات خود را تحویل گرفتند و تشکر کردند. نرگس از این‌که اردشیر، هومن را از یاد نبرده بود، خیلی خوشحال شد. زمانی که او برای دادن سوغاتی‌ها در سالن بین افراد خانواده می‌گشت دستش را گرفت و گفت: داداش خسته میشی. بنشین بده بچه‌ها انجام بدهند.

اردشیر با لبخند گرمی از کنار او گذشت و با اینکار نشان داد که تک تک افراد خانواده برای او مهم هستند.

نوبت به خواهر و برادرها که رسید همه منتظر بودند تا ببینند، اردشیر از کدام آن‌ها شروع می‌کند. او که خوب می‌دانست، همه‌ی چشم‌ها مراقب رفتار اوست. اول کادوی نرگس و بعد کادوی داریوش را داد و پس از آن کادوی کوروش و نیلوفر را با یک‌بار برخواستن به دست‌شان داد و بـ ــوسه هر دو را به مهربانی جواب داد.

تنها کسی که باقی مانده بود شقایق بود. او همانطور که نسترن را در لباس زیبایش می‌ستود، برادر را بالای سرش دید و با نگرانی از جای خود برخواست. اردشیر که هنوز هم نشان می‌داد از او دلخور است طوری که همه بشنوند گفت: اینم کادوی ته تغاری. البته یادت باشه، باید مفصل راجع به آن انتخاب غلط برام توضیح بدی!

بعد مثل بقیه گونه او را یک‌بار بوسید و برگشت روی مبل کنار مادرش نشست و با تعجب گفت: تمام شد؟ چقدر کم بود ؟ فکر می‌کردم بیشتر طول بکشه.

داریوش از جای خود برخواست و گفت: خسته نباشی داداش. دستت درد نکنه.

و خطاب به فرزندانش گفت: بهتره شماها هم کادوهای کریسمس عمو اردشیر رو بدید.


romangram.com | @romangram_com